سیاوش نادری فارسانی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سیاوش نادری فارسانی
آرشیو وبلاگ
      فلسفه فرهنگ ()
اجزای فرهنگ نویسنده: سیاوش نادری فارسانی - ۱۳٩۱/۱٢/٢٠

سازمان مطالعه

در چارچوب منطق حاکم بر مباحث فلسفه فرهنگ، معمولاً پس از طرح روش شناسی و نیز  تعاریف و نظریه های فرهنگ و همچنین پس از ارایه تعریف مختار، ضرورت طرح مباحث مرتبط با عناصر، احکام، قواعد و ویژگی های فرهنگ  در مسیر تبیین دیدگاه مختار اجتناب  ناپذیر است. از این رو سازمان پژوهش در این اثر همانطور که در شکل(1) منعکس گردیده، مشتمل بر چهار دفتر و به عبارتی چهار عنوان مهم در قلمروی مباحث فلسفه فرهنگ است.
ویژگی منصر به فرد فصولی که تحت عنوان کلی فلسفه فرهنگ ارایه می گردد، این است که در عین تسلسل و درهم تنیدگی مباحث مطروحه، هر کدام فصول ارایه شده خود پتانسیل  ارایه به عنوان  یک اثر مستقل را داراست، چرا که هر کدام از این فصل ها خود دارای  مباحث اصلی و فرعی و بخش های مستقلی است که تحت دفاتر مختلف ارایه گردیده و البته  در عین حال ادامه مباحث فصول پیشین است و همچون یک پازل با طرح هر فصل جدید، بعدی  جدید و مهم از مباحث فلسفه فرهنگ هویدا می گردد.

از اینرو، در این اثر، ابتدا در دفتر نخست لایه ها ی مختلف فرهنگ تشریح و تبیین
می گردد تا بدین طریق عناصر هر لایه همچون باورها، ارزش ها، نگرش ها، رفتارها، سنت ها، و دیگر عناصر مرتبط در دفاتر آتی معرفی، تعریف و توصیف  گردد. در دفتر دوم و سوم عناصر ذهنی و عینی فرهنگ بحث می گردد و در دفتر چهارم امکان قاعده مند بودن  فرهنگ بررسی و در صورت امکان انواع قواعد و احکام فرهنگ مورد بررسی و نظر قرار می گیرد. در دفتر پنجم،  صفات و ویژگی های فرهنگ در دستور بررسی و مطالعه قرار می گیرد  و بر اساس صفات مطروحه اقدام به طیقه بندی فرهنگ ها می کنیم . لذا انواع فرهنگ های  دینی، سکولار، پیشرو، پسرو، متعالی، منحط، خرد، کلان، خالص، التقاطی و دیگر صفات و  ویژگی های ممکن مورد بررسی و مطالعه قرار می گیرد. در دفتر ششم این اثر نیز مفاهیم و کلید واژگان مهم عرصه فرهنگ همچون؛ تبادل  فرهنگی، تهاجم فرهنگی، فرهنگ پذیری، ارزیابی فرهنگی، فعالیت فرهنگی، سیاست فرهنگی، مدیریت فرهنگی،مهندسی فرهنگی، شوک فرهنگی، الگو برداری فرهنگی، استحاله فرهنگی،  تکثر فرهنگی، تغیرات فرهنگی، تعالی فرهنگی، نقوذ فرهنگی و دیگر مفاهیم مرتبط ارایه می گردد.

 

تعمیم تعریف مختار به مبحث لایه ها،  اجزاء  و عناصر فرهنگ

برای درک دقیق عناصر و اجزای تشکیل دهنده فرهنگ، ضروری است ابتدا لایه های مختلف  فرهنگ بررسی گردد. همانطور که در فصل مرتبط با تعاریف و نیز واژه شناسی فرهنگ منعکس  گردید، در نگاه صاحبنظران و خاصاً در تعریف مختار، فرهنگ داری عناصر و اجزای مادی و  معنوی است  و به همین دلیل در برگیرنده لایه های مختلف مادی و معنوی است. فرهنگ  شناسان با بررسی دقیق عناصر مادی و معنوی فرهنگ، از یک سو انواع لایه های مادی و  معنوی را برای فرهنگ ترسیم نموده اند و از دیگر سو با تحلیل و طبقه بندی اشتراکات و  افتراقات هر کدام از لایه ها و عناصر مرتبط، کلیت فرهنگ را به دو لایه شناختی  و  عینی قابل تقسیم می دانند. با این حال، این تقسیم بندی به این معنا نیست که در عالم واقع بخش مادی فرهنگ از بخش معنوی آن جداست، بلکه طبق دیدگاه بیشتر نظریه پردازان من جمله هایدیگر، فرهنگ همچون یک ستون سنگی، یک پارچه است و تفکیک آن به عناصر و  لایه های مادی و معنوی از روی مسامحه و برای شناخت ابعاد کثیر الاضلاع و هزارتوی آن است.

در ادبیات خاص مطالعات فرهنگ بیش از آنکه از کلید واژگان مادی و معنوی برای
تقسیم بندی کلان لایه ها و عناصر فرهنگ استفاده شود، بیشتر از فرهنگ ذهنی یا فرهنگ  شناختی و نیز فرهنگ عینی یا فرهنگ مادی استفاده می شود. در این نگاه، ابتدا فرهنگ به لایه ها و عناصر عینی و ذهنی یا مادی و شناختی تقسیم می گردد و سپس هر کدام از لایه های کلان عینی و ذهنی نیز خود در قالب لایه ها و عناصر دیگر طبقه بندی می گردد. با این حال، فرهنگ شناس در بررسی هر کدام از عناصر و لایه های فرهنگ، هر کدام از آنها را به شکل یک پدیده مستقل ساختاری و معنایی تصور نمی کند، بلکه در تحلیل و تبین خود، پیوسته کل منسجم و یک پارچه فرهنگ را مد نظر دارد.

در همین راستا و در تعریف مختار، فرهنگ چنین تعریف شده است: فرهنگ عبارت است از پدیده ای چند لایه، کثیر الاضلاع، در هم تنیده، قاعده مند، ارگانیک، متکامل،
متنافذ، متکاثر،  مادی و معنوی، یکپارچه، برخوردار از منابع و مناشی عینی و ذهنی و
همچنین متشکل از مجموعه دیدگاه ها، بینش ها، عقاید، باورها، ارزش ها، منش ها،گرایش ,کنش ها، نگرش ها، آداب، سنت ها، مراسم، آئین ها، هویت ها، رسوبات  و میراث  تاریخی، معارف، صناعات و دستاوردهای بشری، نمادها و نشانه ها، نهادها، قالب های  فکری، هنری، موسیقیایی، ادبی، ارتباطی، تربیتی، آموزشی، حقوقی، سیاسی، دفاعی، تفریحی و مدیریتی است که دلالت بر سبک زندگی، پوشش، گویش، تغذیه، شیوه ساخت و ساز و  اساساً شیوه رمز گذاری و رمزگشایی معانی در جهان زیست انسان دارد.

از اینرو، در ادامه هر کدام از کلید واژگان منرج در تعریف که دلالت بر عناصر،
اجزا، قواعد و ویژگی های فرهنگ دارد، به تفصیل مورد بحث و نظر قرار می گیرد. بدیهی  است مباحث ارایه شده در این اثر منطبق با واقعیت های موجود در فرهنگ های تحقق یافته است و قابل انطباق با کلیه فرهنگ های جهان بدون توجه به محتوای شناختی و جهت گیری های کلی و جزئی آنان است. علاوه براین، برای اعکاس منطقی مباحث در این دفتر صرفاً عناصر، اجزا و لایه های فرهنگ بحث می گردد.

لایه های اصلی فرهنگ

بر اساس تعریف مختار، فرهنگ دارای دو لایه مادی( عینی، ملموس) و ذهنی( شناختی) است. لایه شناختی یا ذهنی فرهنگ دلالت بر عناصر و اجزای ذهنی و معنوی دارد و لایه  عینی یا مادی فرهنگ در برگیرنده امور بیشتر ملموس و عینیت یافته فرهنگ است. با این حال، این نوع تقسیم بندی اشاره به کلی ترین ویژگی های فرهنگ یعنی مادی و معنوی بودن  آن دارد و لذا هر کدام از لایه های ذهنی و عینی فرهنگ نیز به تفصیل در برگیرنده لایه ها و عناصر اصلی و فرعی  مرتبط است.

از یک نظر می توان کلیت فرهنگ را به سیاره زمین تشبیه نمود، هر چه به عمق زمین
نزدیگ تر می شویم با لایه های نرم تر روبرو می شویم، تا جایی که در هسته  مواد مذاب و مایعی مشاهده می گردد که اجزای اصلی دیکر سطوح سیاره را شکل می دهد. شکل (1) معرف دو لایه اساسی فرهنگ تحت عناوین مادی و معنوی است.

 

شکل(2): نسیت عام و خاص لایه های عینی و ذهنی  فرهنگ

همانطور که در شکل (1) مشخص گردیده، برخی بر این باورند نسبت لایه عینی با لایه
ذهنی یا به سخن دیگر بین فرهنگ عینی با فرهنگ شناختی  نسبت عموم و خصوص مطلق بر  قرار است. به عبارتی، هیج فرهنگ مادی و عینیت یافته را نمی توان بدون در نظر گرفتن لایه ذهنی و شناختی آن تصور کرد، همانطور که هیج نقره ای را نمی توان بدون مفهوم  فلز که در معنای نقره مستتر است تصور نمود. این نسبت در برگیرنده یک موجبه کلیه، یک موجبه جزئیه و یک سالبه جزئیه به شرح ذیل است: الف) هر فرهنگ عینی در برگیرنده  فرهنگ  (عناصر و لایه های) ذهنی است، ب) برخی فرهنگ های (عناصر) شناختی، در فرهنگ های عینی وجود دارند، ج) برخی فرهنگ های (عناصر) شناختی  به شکل فرهنگ های عینی تحقق نیافته اند.[1]

این تفسیر منطقی نشان می دهد که در فرهنگ های تحقق یافته، در واقع امکان تقسیم بندی حقیقی فرهنگ به دو لایه ذهنی و عینی وجود ندارد و صرفاً این تقسیم بندی به مجاز و جهت تبیین اضلاع، جهات، ابعاد و لایه های تشکیل دهنده فرهنگ صورت می پذیرد.

در نگاهی تفصیلی تر، فرهنگ به سه لایه شناختی، هنجاری و مادی تقسیم می گردد.در واقع این در این نوع تقسیم بندی، لایه شناختی از لایه هنجاری جدا تصور می شود، در صورتی که در تقسیم بندی پیشین، لایه شناختی متشکل از معارف به مفهوم خاص شناخت و نیز هنجارها به مفهوم بایدها و نبایدهای جامعه می گردد. این موضوع صرفاً بیان گر سلیقه فرهنگ شناسان است و تغیری در برداشت کلی از فرهنگ و اجزای آن ندارد. به عبارتی در برداشتی که فرهنگ به دو لایه عمده شناختی و عینی تقسیم می شود نیز در نهایت لایه شناختی به پارادایم های شناختی و اجتماعی قابل تقسیم است و پارادایم های اجتماعی نیز در واقع معرف هنجارها و نظام بایدها و نبایدهاست.     

 

شکل(3)لایه های اصلی فرهنگ

  حال پرسش این است که نسبت فرهنگ شناختی با فرهنگ مادی چگونه است؟ در عالم واقع  و در فرهنگ های تحقق یافته با معارف و فرهنگ های شناختی و عناصر ذهنی متنابهی روبرو می شویم که یا هنوز بالفعل نشده و عینیت نیافته اند و یا اساساً ظرفیت تجلی به صور عینی را ندارند و یا ظرفیت های عینی موجود درخور و ظرف شایسته تحقق آنها تلقی نمی شوند. یا همانطور که تاریخ فرهنگ های تحقق یافته بشری نشان می دهد، در فرهنگ های مختلف و خاصاً در فرهنگ های اساطیری، باورها، عقاید، ارزش ها و بینش های وجود دارد که اساساً امکان تحقق حقیقی آنها در جهان خارج وجود ندارد و صرفاً در جهان ذهن و لایه شناختی فرهنگ موجود بوده اند. برای مثال اعتقاد به غول شش سر و یا الهه هایی که از ناحیه سر انسانی بودند و از ما بقی بدن همانند چارپایان و یا موجودات خیالی می باشند.

 

در پاسخ به این پرسش مبحث نمادها و نشانه های فرهنگ مطرح می گردد و اینگونه
استنباط می شود که هر باور و هر ارزش و هر بینش ذهنی در صورتی که بتواند در لایه
دکترین ها که مرز بین فرهنگ عینی و ذهنی است قرار گیرد، نهایتاً در قالب رفتارها،
نهادها و یا در صورت عدم تناسب با ظروف مادی به شکل نمادها و نشانه ها تجلی می
یابد. از اینرو، آن طیف از معارف بشری که تبدیل به دکترین می شوند، یعنی مقبولیت
جمعی می یابند، حتی اگر از نظر شناختی، غول شش سر هم باشند، در نهایت در قالب فرهنگ
عینی و از طریق نمادها و نشانه ها تجلی و عینیت می یابد.

شکل(4): نسبت تساوی لایه های عینی و ذهنی فرهنگی

در این نگاه، طبق شکل(4) بین فرهنگ شناختی و فرهنگ عینی نسبت تساوی برقرار می گردد. در صورتی نسبت تساوی بین دو مفهوم کلی بر قراراست که هر چه بر این یکی صدق کند، بر آن دیگری نیز صادق باشد و بالعکس. یعنی این دو کلی در تمام مصادیق خود با هم مشترکند و قلمرو هر دو یکی است. به عبارتی نسبت بین لایه های شناختی و عینی فرهنگ با دو قضیه موجبه کلیه به شرح ذیل قابل بیان است:

الف) هر لایه ذهنی فرهنگ، منطبق یا لایه عینی فرهنگ است،

ب) هر لایه عینی فرهنگ، منطبق با لایه ذهنی فرهنگ است.

در واقع بررسی نسبت بین لایه های ذهنی و عینی فرهنگ در دو نگاه فوق از دو زاویه
منعکس شده است و از هر دو جهت صادق می باشند. به عبارتی نگاه نخست در برگیرنده بخش  از معرف و عقاید و باورهای است که در اذهان افراد برخی اذهان جامعه موجود است ولی  هنوز تبدیل به فرهنگ نشده اند. در نگاه فنی و تخصصی این بدان معناست که این معارف  هنوز تبدیل به دکترین یعنی باورهای مقبول عموم یا اکثریت یک جامعه خاص نشده اند. با این حال، در نسبت دوم که دلالت بر تطبیق کامل عناصر شناختی فرهنگ با عناصر عینی دارد، این طیف از عقاید از طریق فرهنگ پذیری یا اشاعه فرهنگ و یا تبادل فرهنگ در بطن لایه های ذهنی فرهنگ و در لایه دکترین ها قرار گرفته اند و لذا به طور خودکار،  لایه عینی و عناصر عینی منطبق با آنها نیز شکل گرفته است. این بحث در بخش مناسبات فرهنگ مفصل تر بیان می گردد و در اینجا تمرکز بحث بر این است که هر فرهنگ متشکل از دو لایه اصلی ذهنی و عینی یا شناختی و مادی است.

 

در این نگاه، همانطور که در شکل(5) آمده،اگر  فرهنگ را یک کل یکپارچه تصور کنیم،
هر چه به عمق فرهنگ نزدیک تر شویم، امور ذهنی تر و کلی تر فرهنگ قابل مشاهده است و  هرچه به سطح فرهنگ حرکت کنیم، با امور عینی تر و بیشتر مادی مواجهه خواهیم شد. این  بدان معناست که دو لایه اصلی مادی و ذهنی خود به لایه های دیگر قابل تقسیم می باشند. در این مفهوم، همانطور که جان لاک در مبحث الگوی تعلیم و تربیت اشاره کرده، فرهنگ همچون پیاز چند لایه است و هر لایه معرف عناصر و اجزای خاصی از فرهنگ است که در ارتباط با عناصر پیشینی و پسینی خود قرار می گیرد. البته کلیت فرهنگ را باید  همچون ستون سنگی یکپارچه ی تصور نمود که اجزای آن قابل تفکیک نیستند و هم از این رو  لایه های مادی و معنوی فرهنگ به مجاز و برای تعین جغرافیای اجزا و عناصر فرهنگ ترسیم می گردد.

برای مثال یک کتاب هم در برگیرنده لایه مادی و هم لایه عینی فرهنگ است، کتاب از
این جهت بر لایه عینی فرهنگ دلالت دارد که معرف شیوه ی از چاپ و نشر است و نیز در  برگیرنده اجزای مادی همچون جوهر، کاغذ، صنعت چاپ و دیگر امور است، و از این حیث  معرف فرهنگ معنوی و ذهنی است که در برگیرنده معارف و محتوا و افکار فلسفی، عقیدتی،  اقتصادی، سیاسی و یا دیگر معارف مرتبط است. شیو ه توزیع و نشر کتاب، شیوه مطالعه  کتاب، چگونگی ارزش گذاری جانعه نسبت به مقوله کتاب خوانی، جایگاه مؤلفان و  نویسندگان در جامعه، زمینه های حقوقی و اقتصادی تألیف، ترجمه و نشر کتاب، وضعیت کتابداری و دیگر متغیرهای مرتبط دلالت بر الگوها، ارزش ها، باورها، سنت ها و  رفتارهای فرهنگی یک جامعه نسبت به یک کالای فرهنگی همچون کتاب دارد که هر کدام در  لایه های مختلف عینی یا ذهنی فرهنگ قرار می گیرد.

این مثال برای یک مجسمه، تابلوی نقاشی، ساختمان، فناوری ها، و هر موضوع دیگر
نیز صادق است. برای مثال، یک ساختمان از جهت مواد مادی بکار رفته معرف عناصر عینی  فرهنگ است ولی دانش و نقشه فنی ساختمان نشان از عناصر شناختی و لایه ذهنی و معنوی آن دارد. برای مثال در برخی فرهنگ های غربی از چوب برای مصالح ساختمان استفاده می شود و معماری آن منطبق با ناقوس های کلیسا است. این در حالی است که در فرهنگ های اسلامی پیشین، بیشتر از گل و خشت به عنوان مصالح استفاده می شد و معماری گنبدی منطبق با ساختار مساجد به کار گرفته می شد. در ایتالیا، فرانسه و انگلستان با تسلط  رومانتیسم، موضوع شکوه، عظمت و ظرافت های هتری شاخصه های اصلی فرهنگ شناختی رومانتیسم را شکل داد و لذا کاربرد ستون های سنگی عظیم و سر در های بزرگ و با شکوه در فرهنگ عینی منطبق با عناصر فرهنگ شناختی صورت پذیرفت.

 

شکل(5): لایه های عینی و ذهنی فرهنگ

در این نگاه، کلیه افکار و رفتارهای اقتصادی، سیاسی، تربیتی، آموزشی، امنیتی،
هنری، زبانی، ادبی، فناوری، پوشش، تغذیه و هر آنچه در فعل و فکر انسان قرار می
گیرد، در واقع در بلند مدت معرف یک فرهنگ خواهد بود. برخی بر این باورند که گستره
فرهنگ اینقدر وسیع نیست و خلاف واقع است که هر چه هست را فرهنگ بنامیم. در واکنش به  این دیدگاه باید گفت که از این نقطه نظر که هر آنچه از گذشته به ما رسیده فرهنگ است، به تبع هر آنچه که ما در سطح اندیشه و عمل تولید کنیم، برای نسل آتی فرهنگ است. از این رو، درست تر این است که بگویم بخشی از همه امور جهان زیست انسان "ساخت" فرهنگ است و بخش دیگر فرهنگ در حال ساخت. علاوه براین، تاریخ گواه است که سبک زندگی انسان ها تحت تأثیر روش های اقتصادی،
کنش های سیاسی، شیوه های تربیتی، شیوه های کشاورزی، کیفیت فناوری ها، نظام های  حقوقی و دیگر امور مرتبط بوده است. از این رو، گستره فرهنگ در برگیرنده کلیه  قلمروهای زندگی است که همانند شکل های (2) و (4) در دو لایه عینی و ذهنی و نیز در  چارچوب عناصر مختلف همچون عقاید، ارزش ها، باورها، نگرش ها، منش ها، کنش ها، مراسم، نهادها و دیگر متغیرها و اجزا قابل بررسی است.

در ادبیات علمی فرهنگ، لایه ذهنی یا شناختی فرهنگ  در زبان  انگلیسی معادل واژه
گاگنتیو کالچر[2] یا ابسترکت کالچر[3] و  لایه عینی فرهنگ معادل واژه کانکریت کالچر[4] و یا به معنای فرهنگ مادی یا ماتریال کالچر[5] است. آنچه تا کنون بیان شد، مبین تصویر و برداشتی کلی از فرهنگ است که در یک نگاه و منطبق با تعریف مختار می توان درکی کلی نسبت به اجزا و لایه های آن در قالب دو لایه مادی و معنوی ارایه داد.
با این حال، در نگاهی تخصصی تر انتظار می رود که هر کدام از لایه های عینی و ذهنی فرهنگ مورد کنکاش و رمزگشایی مفصل تری قرار گیرد و اجزا و عناصر مهم هر کدام معرفی گردد. از این رو، در ادامه به این پرسش پاسخ خواهیم داد که هر کدام از لایه های ذهنی و عینی فرهنگ در برگیرنده چه عناصر و اجزای می باشند.

 

 



[1] . مظفر، اصول و قواعد منطق

[2]. Cognitive Culture

[3]. Abstract Culture

[4]. Concrete Culture

[5]. Material Culture

  نظرات ()
واژه شناسی فرهنگ نویسنده: سیاوش نادری فارسانی - ۱۳٩۱/۱٢/۱٢

واژه شناسی فرهنگ

 

فلسفه فرهنگ در بر گیرنده مباحث متعدد و متنوع است
ولی موضوع پرداختن به واژه فرهنگ یکی از مباحث اولیه آن به حساب می آید. در این
مقطع پرسش پیرامون چیستی فرهنگ در مقام تعریف آن نیست بلکه پرسش این است واژه
فرهنگ  از کجا آمده و اساساً از چه مقطع
تاریخی وارد دستگاه زبانی جوامع انسانی خاصاً محافل علمی شده است و دوم اینکه  از زمان جعل واژه در دستگاه های زبانی جوامع
مختلف،  تا کنون این واژه در بر گیرنده چه
تغیرات و تحولات مفهومی شده است.

 

در نگاه برخی صاحبنظران، هرچند وجود فرهنگ ها دارای
سابقه ی به اندازه تاریخ بشریت است ولی ابنگونه به نظر می رسد که علم انسان به
وجود فرهنگ و نیز جعل واژه "فرهنگ" در چند سده گذشته صورت پذیرفته است.
به عبارتی، هر چند عقاید، باورها، سنن، مناسک، نمادها، آئین ها و ...از دیر باز در
جوامع انسانی وجود داشته است ولی اطلاق واژه فرهنگ به همه آنها یا بخشی از آنها
اولاً در چند سده گذشته صورت پذیرفته و ثانیاً از جامعه ی به جامعه دیگر متفاوت
بوده است و ثالثاً در گذر زمان دستخوش تغیر و تحولات چشمگیر مفهومی شده است.

 

 از این رو،
مبحث واژه شناسی فرهنگ از مباحث اولیه و مهم فلسفه فرهنگ تلقی می گردد و با موضوع
تعریف فرهنگ ارتباط تنگاتنگ دارد. در ادامه با بررسی پیشینه پژوهشی بحث به موضوع
واژه شناسی فرهنگ خواهیم پرداخت، با این حال با توجه به حجم سنگین و متنوع مباحث
تلاش  بر این است که مبحث فوق در قالب پاسخ
به پرسش های معین مطرح گردد و نوآوری تحقیق در هر مبحث به روشنی در چارچوب پاسخ
های مطروحه در سراسر بحث ارایه گردد. در همین راستا در باب واژه شناسی فرهنگ پرسش
های مهم ذیل قابل طرح است:

1-    
واژه فرهنگ اولین بار توسط کدام  طیف از صاحبنظران مطرح گردید؟

2-    
سیر مفهومی و تحولات معنا شناختی واژه فرهنگ در گذر
زمان چگونه بوده است؟

3-      فلاسفه و صاحبنظران دوره های پیشین، برای اشاره
به مفاهیم و عناصر فرهنگ چه مباحثی را مطرح کرده اند؟

 

بررسی پیشینه بحث نشان می دهد که تقریباً همه آثاری
که تا کنون در باب فرهنگ تولید و یا منتشر شده اند به غلط جعل واژه فرهنگ را منتسب
به صاحبنظران غربی دانسته اند.از این رو فلسفه حاکم بر پرسش نخست روشن
است:آیا  واقعاً واژه  فرهنگ ریشه در متون لاتین  و غرب دارد یا آبشخور آن قلمروی معرفتی متفاوتی
در مشرق زمین است؟ این در حالی است که بررسی 
اولیه آثار اسلامی من جمله ادبیات کلاسیک ایران مبین این واقعیت است که قرن
ها قبل از طرح واژه فرهنگ در غرب، اندیشمندان اسلامی  ضمن جعل واژه فرهنگ  آن را در مفهومی گاهاًهمخوان و نیز در پاره ی
موارد متفاوت از مباحث مطروحه از جانب صاحبنظران و فرهنگ شناسان معاصر به تفصیل به
کار بسته اند.

 به عبارتی
واژه فرهنگ قرن ها بعد از طرح از جانب صاحبنظران مسلمان در بلاد اسلامی، در غرب
تحت مفاهیمی همچون "باغبانی" و سپس "کشت میکروب" و دیگر
مفاهیم مشابه به کار گرفته شد و سال ها طول کشید تا مفهوم فرهنگ نزد صاحبنظران
غربی دستخوش تحول  و تطور معنایی قرار گیرد
و در مفهومی متناسب با مباحث مرتبط به کار گرفته شود.این در حالی است که در بیشتر
کتب ،مقالات و سخنرانی های علمی که سالهای اخیر به تعریف فرهنگ و واژه شناسی آن
پرداخته اند اینگونه القا گردیده که واژه فرهنگ و مفهوم آن از متون لاتین وارد
ادبیات علمی و حوزه معرفتی مشرق زمین و همچنین ایران شده است.

 با این حال
بررسی و مطالعه دقیق ادبیات پارسی و حوزه معرفتی جهان اسلام خلاف این ادعا را
اثبات می نماید و حتی واکاوی دقیق این واژه در ادبیات غرب نشان می دهد صدها سال
قبل از طرح واژه فرهنگ  در مغرب زمین،کاربرد
این واژه در متون نظم و نثر پارسی به وفور مشاهده می گردد.

البته همانطور که در دفتر دوم اشاره خواهیم داشت،
برخی از فلاسفه یونان باستان به برخی 
مفاهیم و عناصر فرهنگ اشاره داشته اند ولی بررسی های دقیق نشان می دهد که
بیشتر راجع به ویژگی های فرهنگ و آنهم تحت سر فصل ها و عناوینی غیر از عنوان
فرهنگ، مسائل مورد نظر را مطرح کرده اند.

 

هر چند در ادامه سیر مفهومی واژه فرهنگ در غرب نیز
بررسی می شود ولی در اینجا به این نکته بسنده می کنیم که واژه ای که اکنون در زبان
های لاتین و خاصاً در زبان های انگلیسی، فرانسه و آلمانی تحت عناوین کالچر یا
کولتور[1] با عناصر معنایی 
مرتبط با فرهنگ به کار می رود، در سده های پیشین معنای متفاوتی داشته است و
عمدتاً در مفهوم کشاورزی و زراعت استعمال می شده است، حال آنکه بررسی حوزه معرفتی
اسلام من جمله ادبیات فارسی نشان می دهد که واژه فرهنگ  از 1400 سال پیش به عنوان یک کلید واژه فنی در
دستگاه معرفتی جامعه علمی مسلمانان تعریف شده و نیز بررسی ها نشان می دهد که بر
خلاف تصور اولیه، سیر مفهومی واژه فرهنگ در غرب مشخصاً متأثر از این برداشت بوده
است.

میزان تغیر مفهومی 
واژه فرهنگ نزد صاحبنظران غربی تا حدی است که آنچه امروزه از واژه
"کالچر" در زبان انگلیسی استنباط می شود با آنچه که سده های قبل القا می
شد گاهاً متضاد می نماید. از این رو پژوهشگر بر خلاف سنت رایج در امر مطالعات
فرهنگ، نقطه عزیمت خود در مسیر تعریف فرهنگ را نه از ادبیات لاتین بلکه از حوزه
معرفتی اسلام ومصداقی از فراورده های دستگاه معرفتی آن یعنی قلمروی ادبیات فارسی
آغاز می نماید.

بررسی و مطالعه دقیق متون نثر و نظم ادبیات ایران من
جمله بیش از 340000 بیت شعر از 35 شاعر نامدار فعال در عرصه فرهنگ ایران[2] نشان می دهد که وازه فرهنگ  و مختصات مفهومی آن در ادبیات فارسی  دارای پیشینه ای 1400 ساله است. به عبارتی در
برهه ای از تاریخ معرفت که واژه فرهنگ در غرب به مفهوم کشاورزی  استعمال می شد، صاحبنظران پارسی نه تنها فرهنگ
را در مفهومی ورای درک غربیان به کار می بستند بلکه شاخص ها و عناصر سازنده آن را
نیز یادآور می شدند.

 بررسی این
موضوع همچون دیگر مباحث این اثر خود نیازمند تحقیقی جداگانه است و اساساً نیازمند
مطالعه ای تطبیقی با غایت بررسی سیر مفهومی واژه فرهنگ در دو حوزه تمدنی متفاوت
است و بیان تفصیلی آن از حوصله این بحث خارج است. با این حال در ادامه به اختصار
با بررسی برخی از مصادیق ادبیات کلاسیک ایران پیرامون واژه فرهنگ سعی در کنکاش دو
موضوع داریم: نخست آنکه اسنادی ارایه دهیم که مبین  مفهوم فرهنگ در ادبیات فارسی است و دوم آنکه
با بیان این اسناد تاریخی بطلان این فرضیه که فرهنگ و تعریف آن از متون غربی وارد
قلمروی معرفتی ما شده است را آشکار کنیم.

در واقع بسیاری از فرهیختگان معاصر نیز به  کرات از واژه فرهنگ در آثار خود استفاده کرده
اند ولی تمرکز ما بر شعرا، ادیبان و صاحبنظران موخر از آنجا ناشی می شود که اثبات
نمائیم سیر مفهومی فرهنگ در رویکردی تاریخی، 
قرن ها قبل از تحول این واژه در ادبیات و حوزه معرفتی غرب، در مشرق زمین و
حوزه تمدنی اسلام مطرح بوده است و در یک مفهوم، قرن ها قبل از این که اروپائیان
کالچر را به معنی کشاورزی ،باغ داری، درختکاری و موارد مشابه به کار می بردند، در
جهان اسلام واژه فرهنگ دارای معانی و مفاهیمی همچون "تدبیر،عقاید، باورهای
الهی، ارزش ها، شیوه زیست و تفکر، ظرفیت های مادی و معنوی ، شجاعت و شوکت"و
موارد دیگری بوده است.

 

1)     
واژه فرهنگ در زبان و ادبیات فارسی

 

 

در بررسی زبان و ادبیات فارسی برای واژه فرهنگ حوزه
های کاربردی   متنوعی یافت می شود. با این
حال در رویکردی کمی همه این واژگان از لحاظ میزان پوشش عناصر معنای در یک طیف قرار
ندارند و در واقع معانی فرهنگ در متون ادبی فارسی بین دو طیف حداکثری و حداقلی
قرار دارند.به عبارتی در برخی موارد فرهنگ به مثابه همه صفات نیکو اعم از شجاعت،
فرزانگی،تدبیر،فنون و مهارت،دانش،و دیگر خصلت های نیکو آمده و در مواردی هم واژه
فرهنگ به معانی محدودتر و یا حتی یک معنی خاص به کار رفته است.در ادامه بر حسب
معانی فرهنگ در متون ادبی فارسی، طبقه بندی مفهومی متناسبی ارایه می گردد:

 

الف) فرهنگ به مثابه امور متعالی

 

دهخدا(1344) 
با بررسی ادبیات فارسی به رمزگشایی معنی این واژه نزد ادیبان،صاحبنظران و
شاعران فارسی پرداخت.در نگاه وی واژه فرهنگ در زبان فارسی با بیان ها و مفاهیم
متنوع ولی معانی نزدیک به هم به کار رفته و مطالعه واژه گان
"فر"،"هنگ"، و "فرهنگ" نشان از دلالت
"فرهنگ" بر کلیه صفات و خصلت های نیکو در دیدگاه برخی صاحبنظران اسلامی
و ایرانی دارد.

 جالب است
بدانیم یکی از نظریه پردازان مشهور فرهنگ در قرن بیستم به نام ماتیو آرنولد[3](1998)
فرهنگ را به همین معنا یعنی ویژگی ها و صفات نیکوی افراد هر جامعه به کار برده
است.نگارنده این اثر با مقایسه دیدگاه ماتیو آرنولد با  برداشت برخی مصادیق مرتبط با کاربست واژه فرهنگ
در ادبیات کلاسیک ایران  نتوانست نوآوری و
مطلب جدیدی در دیدگاه آرنولد در دوره معاصر مشاهده نماید.

دهخدا با بررسی منابع متعدد نشان داد فرهنگ در منابع فارسی از دو
واژه "فر" و "هنگ" ترکیب یافته است.فر به فتح فا و سکون را به
معنای شأن،شوکت و شکوه،برازندگی،زیبایی و پیرایش، نور، پرتو، تابش، آواز و
آهنگ،عدالت و امامت، استقلال، سیاست، عقوبت، توانایی، سرافرازی،شجاعت،دلیری،آبادانی
،شادی و کامیابی و معانی متعددی از این قبیل به کار رفته است. نقش پیشوند
"فر" در تعین معنای فرهنگ مهم می نماید.در پارسی باستان و اوستا “Fra”، و در
زبان ارمنی ‘Hera”، در زبان هندی “Hera”، و در
اوستا “Fra” به معنای پیش، به سویی جلو  آمده است(دهخدا،1344).

 

در همین راستا سنائی  غزنوی نیز 32 بار واژه "فر" را
تحت معانی "دانش"، "شوکت"، "بزرگی"، "عقل و
درایت" و مضامین مثبت دیگر  بکار برده
است:

از غایت آزادگی وفر بزرگیت

گشتند غلامان ستانهء درت احرار

 

****

 

در جای دیگر "فر" مبین ویژگی الهی
صفات انسانی و جامعه محل زیست  است:

 

ای ز زیب خلق و خلقت سرو و گل را رنگ و بوی

وی ز نور جاه و رایت عقل کل را زیب و فر

 

دامغانی در جایی فرهنگ را به مثابه عدل و نیز به معنای صفت نیکوی
آدمی به ر  کار بسته است:

بزرگان ایران ز فرهنگ او

ترازو نهادند با سنگ او

 

بر اساس معنای واژه "فرهنگ"  نزد صاحبنظران این طیف، افراد یک جامعه را می
توان به با فرهنگ، کم فرهنگ و بی فرهنگ طبقه بندی نمود.به عبارتی افرادی که
برخوردار از مهارت های رزم، دانش های مختلف و خاصاً اخلاق و منش الهی و دیگر صفات
نیکو می باشند با فرهنگ معرفی می شوند و به هر میزان که از کمیت و کیفیت این صفات
و خصائل نیکو کاسته گردد به همان مقدار نیز سطح کمی و کیفی فرهنگ افراد کاهش و
تنزل می یابد تا حدی که ممکن است در طبقه کم فرهنگ و سپس بی فرهنگ قرار گیرند.

 

 

در همین راستا، سنائی غزنوی در معرفی مردم بی
فرهنگ و با فرهنگ چنین آورده است:

 

از بزرگیست دردماغ تو کبر

وز کریمیست درنهاد تو هنگ

 

ای که سنگ هنگنیست ترا

چون خس از بادخوی یافه دوی

 

 

مولوی  هر فعل و فکری که
به نور حق و صفات نیکو ملبس نباشد را فرهنگ نمی شمرد:

باده‌ای را می‌بوداین شر و شور

نور حق را نیست آن فرهنگ و زور

 

منوچهری دامغانی نیز صفات نیکوی آدمی را نشانه فرهنگ وی می داند:

 

هرچه فرهنگ را بهکار آید

وآدیمزاد رابیاراید

 

ب) فرهنگ به مثابه فنون، مهارت ها،دانش ها و معارف
جامعه

بررسی متابعکهن پارسی
و خاصاً متون پهلوی نشان می دهد که در بسیاری موارد فرهنگ به معنای «دانش و
دانایی» و همچنین فنون و مهارت های ها زندگی افراد یک جامعه آمده است:

« به خاستاری فرهنگ
کوشا باشید . چه فرهنگ تخم دانش است و برآن خرد است و خرد آرایش
دو جهان است و درباره آن گفته‌اند که فرهنگ اندر فراخی پیرایه و اندر شگفتی
( سختی ) پانه ( نگهبان ) و اندر آستانه ( مصیبت ) دستگیر و اندر تنگی پیشه است .[4]»

در صحاح‌الفرس
فرهنگ به معنای  ادب آمده است و در
معیار جمالی
فرهنج به مفهوم عقل و ادب آمده است. در شرفنامه منبری
فرهنگ، ادب و دانش و بزرگی است. در تحفهًْ‌‌الاحباب نیزفرهنگ مرادف
عقل و دانش است:

 

"هرکه نیک‌ تر
داند در علم و چیزهایی که مردم به آن فخر می‌کنند، گویند (که وی) مردی فرهنگی
است".

 

فردوسی "فرهنگ" را در مفهوم "دانش و مهارت"
چنین بکار می گیرد:

 

ز فرهنگ و از دانش آموختن

سزد گر دلش باید افروختن

 

عنصری نیز می‌گوید:

 

توجاه و گنج ز فرهنگ
و از قنات جوی

چه جاه  و گنج فزون از قناعت و فرهنگ

 

در کشف‌اللغات
فرهنگ... ادب و دانش بزرگی و نیز نام کتابی در علم لغت است و در فرهنگ رشیدی
فرهنج و فرهنگ، ادب و اندازه و حد هر چیزی و ادب‌کننده و امر به ادب کردن؛ است.

 

ناصر خسرو قبادیان در جایی فرهنگ را
در مفهوم فضیلت و دانش و عامل اختیار انسان در مقام اندیشه و عمل آورده است:

 

به فضل و دانش و فرهنگ
و گفتار

تویی در هر دو عالم
گشته مختار

 

منوچهری دامغانی فرهنگ را نشانه کمال خرد و معرفت آدمی می پندارد:

که ملک جهان را ز فرهنگ ورای

شد از قاف تا قاف کشور گشای

سعدی در جای فرهنگ را به معنی "دوراندیشی"، و عقلانیت" آورده است:

"هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست پنجه با
زورآوران انداختن فرهنگ نیست"

در شاهنامه فردوسی و در شعر مربوط به
"اندرزنامه انوشیروان" نیز فرهنگ 
به معنی "دانش" و"علم" به کار رفته است[5]:

 

زدانا بپرسید سپس
دادگر که فرهنگ بهتر بود یا گهر

چنین داد پاسخ بدو رهنمون
که فرهنگ باشد زگوهر فزون

که فرهنگ آرایش جان
بود ز گوهر سخن گفتن آسان بود

در برهان قاطع لغت فرهنگ به معنی "علم
"،"دانش
"،"عقل"،"ادب"،"بزرگی"،"سنجیدگی" و
معانی دیگری آمده است:

"برون و معنی فرهنج است که علم و دانش و عقل و
ادب و بزرگی و سنجیدگی باشد. کتاب لغات فارسی را نیز گویند. نام مادر کیکاووس هم
بوده ، شاخ درختی را نیز گویند که در زمین خوابانیده خاک برروی آن بریزد تا از جای
دیگر سربرآورد و کاریزآب را نیز گفته‌اند . چه دهن فرهنگ جایی را می‌گویند از
کاریز که آب برروی زمین‌آید."

در تاریخ بلعمی نیز فرهنگ به معنای "قدرت و
دانش" آمده است :

ای آن که سیاوخش را تو کشتی ……… از مردن و قوت و فرهنگ او
نترسیدی

در قابوس نامه آمده است : بر مردم واجب است چه
بزرگان و جه فروتنان ، هنر و فرهنگ آموختن 
و در تاریخ بیهقی آمده است : "هر ولایتی را علمی خاص است ،
رومیان را علم طب است ، هند را تنجیم و حساب و پارسیان را علوم نفس و فرهنگ "

در شاهنامه فرهنگ به معانی متعدد من جمله دانش، خرد
و آگاهی آمده است .

ز فرزانگان چون سخن بشنویم به رأی و به فرمانشان بگرویم

کزیشان همی دانش آموختیم به فرهنگ دل ها بر افروختیم

مولوی فرهنگ را  به مفهوم "عقل"،
"علم" ، "خردمندی"، و "فرزانگی" معنی کرده است :

"دشمن عقل که دیده است کز آمیزش او همه عقل و همه علم
و همه فرهنگ شدیم"

جامی نیز فرهنگ را در معنا و مفهوم دانش و معرفت و آگاهی
معنی می کند:

همی بود دایم به فرهنگ و رای

به تعظیم استاد کوشش نمای

 

ج) فرهنگ به مثابه تقدیر و خصائل الهی و دینی

 

در ذیل این طبقه مفهومی ممکن است سه واژه
"فر"، "هنگ"، و "فرهنگ" در معانی گوناگون به کار
گرفته شده باشد ولی همه معانی مورد نظر به نوعی تحت تقدیر، جذبه و معرفت الهی
مفهوم پردازی شده اند. به عنوان مثال اگر فرهنگ به مفهوم دانش آمده در واقع مراد
دانش الهی و دینی است.در همین رابطه شیخ شیراز سعدی واژه
"فر"  به عنوان پیشوند فرهنگ را
تحت معانی "بزرگی،جذبه،تقدیر،و معرفت الهی آورده است:

 

چنان نورانی از فرعبادت

که گویی آفتابانندو ماهان

 

سعدی در جای دیگر "فر" را به مفهوم تقدیر و بخت آورده
است:

 

تو را که همت واقبال و فر و بخت اینست

به هر چه سعی کنی دولتت دهد یاری

 

کاربست "فر" در مفهوم پشتوانه الهی دیگر
معنی مورد نظر شیخ مصلح الدین است:

 

زمین پارس دگر فرآسمان دارد

به ماه طلعت شاه وستارگان حشم

سنائی غزنوی در یک مفهوم فرهنگ را به معنی "دین"،
"دیندار"، "صاحب خرد و معرفت الهی"، به کار گرفته است:

بدعت و الحاد و کفراز فر تو گمنام شد

شاد باش ای پیشکاردین و دنیا مرحبا

دان که از فر تو واز دولت مسعود شاه

ملک دین شد باصیانت، کار دین شد با نوا

ناصر خسرو در کاربرد واژه "فرهنگ" مفاهیمی همچون
"بخت"، "اقبال" و "تقدیر" را در معنی سرنوشت و غایت
فرد و جامعه پر رنگ می کند:

هیچ کس را به بخت فخری نیست

زانکه او جفت نیست با فرهنگ

 

ناصر خسرو در جایی دیگر در همین مفهوم می گوید:

به یک اندازه‌اندبر در بخت

مرد فرهنگ بامقامر و شنگ

سنائی در معنای مشابه دیگری "فر" را به مفهوم
"عادل" و "عدل منبعث از دین الهی آورده است:

گر چه ناهموار بوداز پیشکاران کار حکم

پیش از ین، لیکن ز فر عدلت اندر عهد ما

فخر و فر این جهان و آن جهان گشتی چو داد

شیرت از پستان فخرو میوت از بستان فر

 

در ذیل همین طبقه مفهومی حافظ "فر"
را در معنی "خرد و شوکت و جذبه الهی" بکار برده است:

 

محترم دار دلم کاین مگس قندپرست

تا هواخواه تو شد فر همایی دارد

 

نمی‌کند دل من میل زهد و توبه ولی

به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او

 

قوام دولت دینی محمد بن علی

که می‌درخشدش ازچهره فر یزدانی

 

مولوی در جای دیگر فرهنگ مطلوب را مجموعه خصائل و ویژگی های الهی
فرد و جامعه معرفی می کند که فقدان آن باعث ناکامی های بسیار می گردد:

 

چون ندیدم زور و فرهنگ و صلاح

خصم دیدم زود بشکستم سلاح

سنائی "فر" را در مفهوم "مهتر"، و
"برتری معنوی" نیز آورده است:

صدر معین را سر تویی دنیا و دین را فر تویی

بر مهتران مهتر تویی از تست دلها را طرب

 

فردوسی  در بخشی از شاهنامه
"فرهنگ" را در مفهوم "صفات و اخلاق نیکو" بکار می گیرد:

 

دلت دار زنده به فرهنگ و هوش

به بد در جهان تا توانی مکوش

سنائی "فر " و "فرهنگ" را در ارتباط
علت و معلولی به عنوان "دستمایه همه بزرگی و صفات نیکو" نیز آورده است:

اگر طبع تو ازفرهنگ دارد فر کیخسرو

وگر شخص تو اندرجنگ زور زال زر دارد

سنائی "فر" را در مفهوم "مصلحت
اندیشی" نیز آورده است:

گاه الفت داد بایدنیش کژدم را امان

وقت خصمی کند بایدکام تنین را ز فر

خاقانی فرهنگ را در مفهوم دینداری و معتقدان به جهان آخرت و سرای
باقی آورده است:

کشتی آرزو در یند ریا

نفکند هیچ صاحب فرهنگ

 

 

د) فرهنگ به مثابه شوکت و کامیابی و توانمندی

 

در ذیل این طبقه معانی فرهنگ دلالت بر موقعیت های دارد
که در آن فعل و فکر جاری در جامعه منجر به کامیابی، توانمندی، شوکت و برتری فرد و
جامعه در مقایسه با دیکر افراد و جوامع بشری منجر گردد:

 

فرخی سیستانی  در همین
معنا واژه "فر" را به معنای "کامیابی و شادی به کار گرفته است:

 

بقاش باد و بکام و مراد دل برساد

مباد خانه او خالی از سعادت و فر

 

ابن یمین نیز واژه 
"فر" را به معنی "شکوه و شوکت" آورده است:

دو قرص نان اگر گندم است اگر از جو

دو تای جامه اگر کهنه است اگر از نو

هزار بار نکو تر بنزد ابن یمین

ز فر مملکت کیقباد و کیخسرو

 

سنائی نیز "هنگ" را بن مایه شوکت و بزرگی و سنگینی مس
پندارد:

ای که سنگ هنگ نیست ترا

چون خس از بادخوی یافه دوی

 

غزنوی در جایی دیگر در همین مفهوم چنین آورده است:

 

اگر طبع تو ازفرهنگ دارد فر کیخسرو

وگر شخص تو اندرجنگ زور زال زر دارد

 

 

اوحدی مراغه ی نیز فرهنگ را در مفهوم کامیابی به کار بسته است:

 

 

بر سریر سخن نشسته به
کام

اوحدی فر و
اوحدی فرهنگ

 

پروین اعتصامی نیز فرهنگ را عامل نیکبختی و سعادتی و بی فرهنگی را
علت ناکامی و بدبختی آورده است:

 

در هر رهی فتاده و
گمراهی

تا نیست رهبرت هنر
و فرهنگ

 

رودکی  فرهنگ را
علت العلل همه نیک فرجامی ها و سعادت انسان ها و نیز برتر از هر سرمایه مادی و گنج
و گهری معرفی کرده و آن را همچون اکسیژن حیات بخش آدمی و هوای جامعه می داند:

 

هیج گنجی نیست  از فرهنگ به

تا توانی رو هوا زی
گنج نه

 

ه) فرهنگ به مثابه روش زیست اجتماعی

 

در طبقه بندی های فوق
فرهنگ از جانب صاحبنظران عمدتاً  در قالب
مفاهیم و معانی مثبت به کار رفته است و در واقع در این نگاه فرهنگ در بر گیرنده
کلیت رفتار، عقاید، مناسک و یا دیگر مفاهیم مورد نظر امروزی نمی باشد، بلکه صرفاً
در برگیرنده ارزش ها، صفات و خصائل نیکوی آن جامعه خاص است. با این حال تسری مفهوم
فرهنگ به عقاید و باورهای نامطلوب نیز به تدریج نزد صاحبنظران مؤخر مطرح شد و به
تدریج به جای تقسیم افراد جامعه به با فرهنگ، کم فرهنگ و بی فرهنگ نوع دیگری از
طبقه بندی مفهومی فرهنگ تحت عناوین فرهنگ مطلوب یا متعالی و فرهنگ نامطلوب هویدا
شد.در این نگاه فرهنگ به عنوان شیوه زیست و روش اندیشه ورزی من جمله عقاید،ارزش
ها،رفتارها و کلیت زیست اجتماعی به کار گرفته می شد. در همین رابطه مولوی
فرجام بد و ناکامی افراد را به تکیه بر فرهنگ انسانی به جای تکیه بر فرهنگ الهی
معرفی می کند:

 

تکیه بر عقل خودو فرهنگ خویش

بودمان تا اینبلا آمد به پیش

 

در جای دیگر مولوی
به صیرورت و تعالی فرهنگ از مراحل پست به سطوح عالی اشاره می کند:

 

باری دل و جان منمستست در آن معدن

هر روز چونوعشقان فرهنگ نو آغازد

 

منوچهری
دامغانی  در جای از
تغیر فرهنگ موجود به فرهنگ مطلوب از طریق جایگزینی عقاید و باورهای موجود با ارزش
های مطلوب تر سخن می گوید:

 

ای رئیس مهربان،این مهرگان فرخ گزار

فر و فرمان فریدون را تو کن فرهنگ و
هنگ

 

خواجوی کرمانی بر صیرورت فرهنگ و تغیر و تعالی فرهنگ از طریق
پیروی بی چون و چرا از مراجع دینی و راه شناسان الهی تأکید می نماید و فرهنگ را به
مفهوم کل روش زیست آورده است که می تواند باعث شقاوت یا تعالی انسان گردد. به
عبارتی خواجوی کرمانی به "فرهنگ پست" و "فرهنگ متعالی"
که در سال های اخیر از سوی برخی نظریه پردازان غربی تحت عنوان دیگاه جدید مطرح
گردیده، عقیده دارد:

 

جام صبوحی نوش کن قول
مغنی گوش کن

در کش می و خاموش کن فرهنگ
بی فرهنگ را

 

خواجوی در جایی دیگر فرهنگ را در همین مفهوم به کار برده
است:

 

میشود ساکن خاک در
میخانه عشق

هر که از خانه فرهنگ
برون می آید

 

 

دهلوی  نیز به
فرهنگ خوب و بد باور دارد و نکته مهم در برداشت دهلوی از فرهنگ آن است که آگاهی و
معرفت صرف نشان از فرهنگ مطلوب نیست، بلکه حتی برخی دانش ها و معارف انسانی و
فرهنگ منبعث از آنهارا مایه فتنه و نابسامانی فرد و جامعه معرفی می کند:

 

چو فتنه است فرهنگ
فرزانگی

خوشا وقت مستی و
دیوانگی

 

ی) فرهنگ به مثابه
آداب و سنن

 

کاربرد واژه فرهنگ به
معنا و مفهوم آداب و سنت های یک جامعه نزد صاحبنظران معاصر متداول است. با این حال
در دوره ی که هنوز در بسیاری از جوامع خاصاً مغرب زمین که اصلاً واژه ی تحت عنوان
فرهنگ در دستگاه زبانی آنان یافت نمی شد، همانطور که در این بخش از اثر نشان دادیم
در مشرق زمین و خاصاً ایرانیان مسلمان صدها سال از زمان جعل واژه فرهنگ می گذشت و
علاوه براین این واژه دستخوش تغیرات مفهومی شده بود.

کاربرد فرهنگ در معنای
برخوردار و مطلع از آداب و سنن و عقاید و ارزش های زمانه، یکی از مصادیق تحول
مفهومی فرهنگ در ادبیات فارسی است.

در همین ارتباط سعدی
در جایی فرهنگ را به عنوان یکی از منابع شناخت معرفی می کند، به گونه ی که عقل،
دین و فرهنگ را در عین تمایز سه ضلع مثلث ملکداری معرفی می نماید:

 

ملکداری با دیانت باید
و فرهنگ و هوش

مست و غافل کی
تواند؟عاقل و هوشیار باش

 

خواجوی کرمانی نیز در جای دیگر فرهنگ را در بر گیرنده روش زیست و
سنت های جامعه می داند:

 

ز چرخ سفله چه باید
مرا که نام بلند

ز حسن مخبر و فرهنگ
نامدار خودست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2)     
واژه شناسی فرهنگ در منابع لاتین

 

در بخش پیشین واژه
فرهنگ در متون فارسی مورد بررسی و مطالعه قرار گرفت و نشان دادیم بر خلاف فرضیه و
تصور بسیاری از پژوهشگران معاصر مبنی بر اینکه واژه فرهنگ از متون غربی وارد
ادبیات فرهنگی و دستگاه زبانی فارسی شده است،در واقع چنین نبوده و از چندین سده
پیش واژه فرهنگ توسط صاحبنظران و خاصاً شعرای پارسی تحت معانی و مفاهیم متعدد به
کار گرفته شده است.

 

در فرهنگ های لغت لاتین اعم از انگلیسی، فرانسه، آلمانی روسی و دیگر زبان های
اروپای واژه فرهنگ دلالت بر مجموعه ای از گرایش­ها، آداب و رسوم، عقایدی، رفتارها
و نهادهای داردکه از گروهی به گروه دیگر از طریق زبان و دیگر مکانیسم ها منتقل می
گرددو در برگیرنده مراسم، سنت ها، هنر، معماری، ادبیات، سینما، و دیگر موارد دارد.
در ادامه به واژه شناسی فرهنگ در متون و منابع پژوهشی لاتین خواهیم پرداخت و
همانند بخش قبل تلاش بر این است تا معانی فرهنگ تحت یک طبقه بندی مفهومی و در
چارچوب دیدگاه های صاحبنظران مرتبط ارایه گردد.

 

 

الف) فرهنگ به مثابه امور زراعی  و کشاورزی

 

 

واژهٔ ”Culture“ از زبان کلاسیک و شاید زبان پیش - کلاسیک لاتین ریشه
می گیرد، کهدر اصل به معناى کشت و کار یا پرورش بوده است.برخی چنین آورده اند که
ریشه واژه­ی فرهنگ «Culture»از کلمه «Colere» اززبان
لاتین به معنی کشت و زرع کردن (در)، و ترویج کردن گرفته شده است و برخی دیگر بر
این باورند که واژه­ی «Culture» 
ریشه در «Cult» و «Cultus» کالتوس
در زبان لاتین  و به همان معنی "کشت و
زرع" دارد و بر اساس مطالعات واژه شناسی[6]کلمه “Culture” 
نیز در متون لاتین و سپس زبان های فرانسه، آلمانی، و انگلیسی نیز در مفهومی
مشابه یعنی "کشت و زرع" از همین واژه اخذ و به کار گرفته شده است و در ادامه
و  بر همین اساس واژه گان متعدد دیگری با
پسوند و پیشوندهای «Cult» و «Cultus»  در زبان های لاتین و آنگلو ساکسون تحت مفاهیمی
همچون "کشاورزی"، "باغ داری"، "پرورش گل و گیاه"، و
دیگر معانی مشابه جعل گردیده است.

 

 از این رو
در زبان فرانسوی «- La culture»، در زبان آلمانی «Kultuur»[7]
و در زبان اسپانیائی «Culto- Cultural»[8] و همچنین در زبان لاتین «Colero- colo- cultus»[9]
به دستگاه زبانی معرفی شدند.

در زبان فرانسه واژه couture یا coture را به
معنی «مزرعه شخم‌زده و بذر پاشیده » بکار می‌برند . فعل cuturer و
همچنین coutureبه معنی «عمل کاشتن زمین » به کار گرفته می‌شود . در
قرن هفدهم است که کلمهcoltore به معنای « کارروی زمین می آید »
و در قرن هیجدهم نویسندگان استفاده از culture را به طور عام برای نشا دادن «
تربیت روح »آغاز می‌کنند .

 در زبان فرانسه واژه «فرهنگ » به معنای پیشرفت
فکری یک شخص یا به عبارت بهتر « کار لازم برای این پیشرفت » به کار گرفته می‌شده
است .در بررسی دیگر زبان های اروپایی و لاتین واژه فرهنگ در ابتدا دلالت بر زراعت،
کشاورزی ، پرورش گل و گیاه، باغداری و مفاهیم مشابه داشت و در واقع در مراحل بعدی
تطور واژه فرهنگ مفاهیمی همچون پرورش جسم و جان از تعمیم مفهوم پرورش گل و گیاه
حاصل گشته است. در ادامه فرهنگ به مثابه کشاورزی و زراعت در زبان های مهم اروپایی
منعکس می گردد:

1. در زبان فرانسه، Culture مأخوذ
از واژه لاتینی Cultura، به‌معنای کشت کردن، پرورش دادن،
معالجه و مراقبت کردن، حرمت گذاشتن و عبادت کردن به‌کار رفته است و مجازاً به
معنای پروریدن، تکامل بخشیدن، غنا دادن و نیز مجموعه شناختی است که جذب فکر شده
است.[10]

2. در زبان ایتالیایی، Cultura شبیه
واژه لاتین است و بر زراعت و پرورش زمین و گل و درخت دلالت دارد و در ادامه فرهنگ
به مثابه پرورش معارف، نگرش ها، استعدادها و تمایلات مادی و اجتماعی انسان محصول
تطور معنای اولیه است.[11]

3. در زبان انگلیسی،در ابتدا Cultura مأخوذ
از Cultura فرانسوی و در نتیجه از Cultura لاتینی در مفهوم پرورش گیاهان
آمده است. Cultivation به معنای کشت و زرع و پرورش و
نگهداری و مراقبت (Tending) بیان شده است. در طی قرون، واژه
مزبور تکامل یافته و از قرن پانزدهم، به ترتیب مفاهیم زیر نیز بر آن اضافه شده
است:

 

 

کشت خاک، زراعت‌کاری، غرس و پرورش نهال یا غله،
پرورش حیواناتی نظیر ماهی‌ها، حلزون، زنبور عسل و محصولات طبیعی نظیر ابریشم ـ کشت
باکتری، پرورش و تربیت بدن انسان، پرورش یا توسعه فکر و استعدادها ـ روش‌ها و
نیزاصلاح و تهذیب وسیله تعلیم و تربیت.[12]

 

4. در زبان روسی، معنای Cultura در  ارتباط با زمین و زراعت و خاصاً پرورش گل و
گیاهان ظریف و زینتی است و در ادامه معانی احساس فکری ـ موقعیت معنوی، دریافت‌های
طبیعی انسان نیز از معنای اولیه مستفاد شده است.[13]

به‌نظر می‌رسد که در دیگر زبان‌های اسلاو رابطه
بیشتری با زمین وجود داشته است. به هرحال، این واژه امروز در سرتاسر شوروی و
جمهوری‌های مسلمان آسیایی به‌کار می‌رود.

5. در زبان آلمانی، واژه Kultur در
ابتدا در مفهوم زراعت، باغ داری، پرورش گل و گیاه به کار رفت و سپس در مرحله دوم
مفاهیم علمی علوم طبیعی و زیست شناسی همچون پرورش غنچه (به‌طور مصنوعی) و کارهای
آزمایشگاهی (بیولوژی) از قبیل رشد دادن یاخته (گیاهی و جانوری) و کشت میکروب و
دیگر مفاهیم علمی آمد و در مرحله سوم تطور معنادر مفهوم عقاید، ارزش ها و دیگر
مفاهیم خاص علوم انسانی و اجتماعی به کار رفت[14]. .

6. در زبان یونانی 
نیز واژه Kalliergia مأخوذ از Kalos است که
در ابتدا پرورش زمین و کشاورزی معنا شد و سپس در مفهوم ارزش های خوب و زیبا تطور
یافت. در زبان امروز مردم یونان، واژه کالیرگیا (فرهنگ) هم با روح و معنویت انسان
و هم با زمین و کار بر روی آن مرتبط است.[15]

 

ب) فرهنگ به مثابه مفاهیم علمی

 

در غرب و در دوره شکوفایی دانش تجربی و شکل گیری
جهان بینی علمی صاحبنظران با معرفی پارادایم ها، مکاتب فکری جدید و نیز رشته های
جدید علمی  و نتیجتاً مفهوم پردازی و نظریه
پردازی های جدید، نیازمند واژگانی جدید جهت پوشش معانی، مفاهیم و دستاوردهای جدید
خود بودند. از این رو در ادامه واژه“Culture”، در متون لاتین و زبان های
اروپایی دستخوش تغیر و تحولات مفهومی گسترده تری شد و واژگان متعددی در دستگاه های
زبانی اروپائیان جعل و منتشر گردید. در همین ارتباط  و با شکل گیر رشته علوم اجتماعی واژه «Cultural Society»  به معنی اجتماع فرهنگی
جعل گردید.با تأسیس رشته باغداری واژه «Horticulture» 
نیز در همین معنا یعنی "باغداری" جعل گردید.دیگر واژگان مرتبط
نیز همچون «Bacillus eulture» در معنی "کشت میکروب
باسیل"، «Cultural Traits» در معنای "ویژگی ها یا
خصصیه های فرهنگی"، واژه «Pear culture» 
در مفهوم "پرورش

 

 

مروارید"، «Oyster Culture»
"پرورش صدف"، «Bee Culture» به معنی "پرورش
زنبورعسل"، «Tissue Culture» "کشت بافت" و ... در
دستگاه های زبانی مغرب زمین جعل و اشاعه یافت.

ویلسون(2006) در اثر خود تحت عنوان "سیر مفهومی
کلید واژگان انسان شناسی فرهنگی" معانی فرهنگ در علوم زیستی را در برگیرنده
موارد ذیل می داند:"کشت موجودات زنده میکروسکوپی مثل باکتریها و بافتهایسلولی
بمنظور مطالعات علمی و مصارف پزشکی"، "رشد و تولید حاصله از فرایند کشت
میکروبی (بهینه سازی آن)"،"عمل غنی سازی خاک یا کشت وزرع"، و
همچنین "پرورش و رشد نباتات و جانوران مختلف با توجه به بهینه سازی
آنها".

 

در ادامه سیر تحول
واژه فرهنگ شاهد انتقال این واژه از علوم طبیعی و زیستی به علوم انسانی در قالب
پارادایم اثبات گرایانه هستیم و در واقع با تثبیت رشته های علوم انسانی در کنار
علوم طبیعی و خاصاً با تأسیس رشته های جامعه شناسی، انسان شناسی و نهایتاً مطالعات
فرهنگی، واژه فرهنگ با هدف پوشش معانی و مفاهیم اجتماعی تخصصی تری به کار گرفته شد
و با معرفی دیگر نظام های، تربیتی و آکادمی ها و کرسی های علمی چون فرهنگ شناسی و
مطالعات فرهنگی[16]،روانشناسی سازمانی[17] و علوم مدیریتی[18] (مطالعه فرهنگ در امور مدیریتی)، به معنای
"انسان شناسی فرهنگی[19]" مفهوم فرهنگ کاربردهای جدیدتری نسبت به قبل
پیدا کرد[20].

 



ج) فرهنگ به مثابه
آداب و رسوم





گرایش دیگر براى مطالعه جوامع
بشری، که از ولتر سرچشمه میگرفت، بر آداب و رسوم تکیه می کرد.در این نگاه"
آداب و رسوم"  مفهومی عامی به حساب می
آید که در ادامه از بطن آن، مفهوم علمی «فرهنگ» پدیدار گشته است. در آلمان،
پیشروان کاربرد مفهوم فرهنگ(کولتور)  در
جای مفهومی همچون "آداب و رسوم"، ”آدلونگ“ و ”هردر“ بودند. ”هردر“
(فیلسوف، منتقد ادبى و تئولوگ آلمانى ۱۷۴۴ - ۱۸۵۳) فرهنگ را در معنی  تربیت و پرورش و پیرایش هر چه بیشتر توانمندى هاى
انسانى تعریف می کند و ”آدلونگ“ (زبانشناس آلمانی، ۱۷۳۲ - ۱۸۵۶) نیز فرهنگ را در
مفهوم "ادب آموزى و پیرایش" به کار بست. در همین ارتباط اصطلاح ”تاریخ فرهنگ“
نخستین بار توسط ”آدلونگ“ به کار رفت.

فرایند تحول مفهومی واژه فرهنگ با کِلِم انسانشناس
آلمانی (۱۸۵۲ – ۱۸۶۷)و
انتشار کتاب  چند جلدی ”تاریخ کلى فرهنگ
بشریّت“ در سال ۱۸۴۳ و ”علم کلٌى فرهنگ“ در سال ۱۸۵۴ ادامه یافت. او از
مرحله‌های تکامل فرهنگ (بربریت، آموختگی، آزادی) سخن بسیار آورده و واژه فرهنگ گاهاً
به معنای علمی جدید آن به کار رفته است. وی بدون شک به آستانه دریافت مفهوم علمی
فرهنگ رسیده بود. پس از او به سلسله ای از تاریخ‌دانان، فیلسوفان، انسان‌شناسان و
دیگر اهل علم در آلمان برمی‌خوریم که فرهنگ را به معنای علمی جدید به‌کار می‌برند.
سپس این مفهوم از واژه کولتور به کشورهای دیگر نیز راه یافت.

در ادامه و در سال (۱۸۷۱) "تایلور" انسان شناس
انگلیسی (۱۸۳۲ - ۱۹۱۷) نخستین تعریف روشن و علمى این واژه را در چارچوب علوم
نوبنیاد غربی ارایه داد. تایلور با انتشار اثر ”فرهنگ ابتدائی“  در سال (۱۸۷۱م)  تلاش بسیار نمود تا تعریفی روشن از فرهنگ ارایه
نماید، و البته بررسی ها نشان می دهد وی موفق به ارایه نخستین تعریف رسمى و آشکار
از فرهنگ  در غرب گردید. در دو دهه بعد و در
سال (1896) دانیلفسکی[21]  اصطلاح
«گونه‌های تاریخی ـ فرهنگی» را برای اولین بار به ‌کار برد که دلالت بر  فرهنگ‌ها و تمدن‌های بزرگ می نمود، درست به همان
معنایی که سپس اشپنگلر و توئینبی[22] به ‌کار بردند.

 

د) فرهنگ به مثابه پیشرفت و ترقی(تمدن،شهر نشینی)

در پایان قرن هیجدهم
به تدریج افکار اجتماعی اروپائیان و خاصاً در آلمان تحت تأثیر شکل گیری پارادایم
های معرفتی تحت جهان بینی علمی ویژگی تجربی به خود گرفت. از این رو، متفکران
اجتماعی در پی کشف قوانین اجتماعی کلی جهت راهنمایی رفتار و اندیشه جوامع انسانی
بر آمدند. در همین راستا مطالعاتی تحت عنوان «تاریخ جهان » انجام شد، دانشمندان در
این مطالعات به دنبال آن بودند که «تاریخ عمومی » جوامع بشری را از ابتدای شکل‌گیری
آن مدون کنند .

 مؤرخان تاریخ عمومی جهان بر خلاف سنت رایج آن
دوره توجه چندانی به تاریخ سیاسی و نظامی که ( معمول قرون قبل ) بود نداشتند ،
بلکه توجه آنها بیشتر متوجه ، آداب و رسوم ، نهادها ، افکار ، هنرها، و علوم بود .
همین کنجکاوی باعث گردید که به جوامع و تمدن ها بیشتر توجه کنند و اسناد و شواهد
فر اوانی را درباره بیشتر ادوار تاریخی و همچنین اکثر جوامع شناخته شده جمع آوری
کنند ، در همین راستا  آنان به این برداشت
رسیدند که تاریخ بشری تاریخ پیشرفت بشریت است  و مطالعه تطبیقی جوامع و تمدن ها آثار این
پیشرفت را نمایان می‌کند و به خصوص تاریخ تطبیقی بایست امکان تشخیص ادوار تاریخی و
جوامعی را که مراحل متفاوت پیشرفت بشری را نشان داده‌اند فراهم آورد . بدین منظور
این محققان آن لحظات تاریخی را که با افزایش دانش و گسترش هنرها ، آداب و رسوم و
بهبود نهادهای اجتماعی همراه بود، مشخص می‌کردند و بدین سان می توانستند از یک
دوره پیشرفت سخن بگویند. از اینجا بود که مؤرخان تاریخ عمومی جهان، واژه «فرهنگ »
را برای بیان این دوره تکامل و پیشرفت  به
کار گرفتند.

از این رو، واژه فرهنگ اولین بار از حدود سال ۱۷۵۰
در زبان آلمانى در مورد جوامع بشرى به کار رفته است. در این نگاه دو مفهوم Culture و  Civilization  در برهه ی از تاریخ در مفهومی یکسان
و به معانى "پیشرفت"،" کمال"،  "ترقی" و "رونق" به کار رفت
و هنوز در برخی منابع و البته با تمایز بین مفاهیم "فرهنگ" و
"تمدن" معانی پیشرفت و ترقی از مفهوم فرهنگ  قابل استخراج است.

 

زبان‌هایی رومیک[23] و زبان انگلیسی در آغاز جنب و جوش خود تا دیر زمانی
واژه Civiization ( تمدن) را به جای Culture به کار می‌بردند و مرادشان از آن
پرورش، بهسازی، بهبودبخشی یا پیشرفت اجتماعی بود. Civiization به واژه‌های
لاتینی Civiis، Civitas، Civis به
معنای «سیاسی» (Political) و «شهری» Urban))، که یک
دولت سازمان یافته را در برابر جامعه قبیله‌ای قرار می‌دهد، باز می‌گردد.  واژه Civiization در لاتین کلاسیک وجود ندارد و به
نظر می‌رسد که ساخته دوران نوزایش (رنسانس) باشد، و چه بسا فرانسوی است و برگرفته
از فعل Civiiser  به معنای آراسته شدن به آداب و ادب مردم
شهرنشین.

بدین‌سان، دو مفهوم «کولتور» و «سیویلیزاسیون»، از
آغاز معنای بهگشت و پیشرفت به سوی کمال و ترقی مادی را دربرداشته‌اند و هنوز نیز
این معنا را چه در کاربرد عامیانه و چه دانشورانه، نگه داشته‌اند؛ اما از نیمه قرن
نوزدهم، واژه فرهنگ ـ یا واژه تمدن ـ معنای علمی تازه و خاصی به خود گرفت. در این
معنا فرهنگ به دسته اى از ویژگی ها و دستاوردهاى جوامع انسانى و پیشرفت های نوع
بشر اشاره دارد، که البته با مکانیسم هائى غیر از مکانیسم هاى وراثتی و زیستى  یعنی از طریق مکانیسم های اکتسابی و حصولی
انتقال پذیر می باشند. در این مفهوم انباشت دستاوردهای بشری مهم ترین  ویژگی  فرهنگ است. در نگاه فرهنگ شناسان، واژه Culture  در این معنا ،البته نه به روشنی،
نخست در آلمان به کار رفت.



از این رو، یکى ازعوامل اساسى
پیدایش مفهوم تازه فرهنگ، پدید آمدن مفهوم پیشرفت در تاریخ بود.  "فلسفه تاریخ“ اثر ولتر (۱۷۶۵)، ”طرح یک
بررسى تاریخى از پیشرفت روح بشر“ اثرکوندورسه (۱۸۰۱) و ”فلسفه تاریخ“ اثر هگل
(۱۸۳۷)، اوج این جنبش فکرى به شمار می رود. در دوره
نوزایش (رنسانس) بر خلاف دیدگاه بدبینانه سده های میانه نسبت به حرکت تاریخ، این
احساس پدید آمد که انسان به چیزهای بزرگ تازه ای دست یافته است، بی آنکه بتواند
معنای این پیشرفت ها را با دید تاریخی بیان کند. در آغاز سده هجدهم بود که این
اندیشه در اروپای غربی پدیدار گشت که دستاوردهای «روزگار نو» از دستاوردهای روزگار
باستان و سده های میانه، برتر است.

آنچه این اندیشه  را پر و بال داد، یکی دستاوردهای مثبت علوم
طبیعی بود که به همت پیشتازانی مانند: کوپرنیک، گالیله و نیوتن شکل می گرفت و
دیگری پیش تاختن فلسفه ای جدید تحت متاپارادایم اومانیسم بود که پیام های ضد دینی
ولی وسوسه انگیز داشت، و همچنین ثروتی که در اروپا در حال انباشت بود. در نیمه سده
هجدهم همگان نه تنها اصل پیشرفت را پذیرفته بودند، بلکه علت آن را نیز می دانستند،
یعنی رهایی عقل از قید ایمان و همه گیر شدن اصطلاح "روشن اندیشی و خرد
ورزی" در نظر و عمل که در واقع معرف اومانیسم و سکولاریسم است.

همانطور که پیشتر تصریح شد، در 1765، ولتر اصطلاح
«فلسفه تاریخ» را بنیان نهاد و پیش از آن، در 1756 کتابی به نام رساله آداب و رسوم
روحیات ملت‌ها منتشر کرده بود. نام این رساله به روشنی نشانه گرایش به مطالعه علمی
جوامع بشری است که با ولتر آغاز می‌شود. کتاب سیویس ایزلی[24] به نام تاریخ بشر که در سال 1786 منتشر شد، در همین
مایه بود و هدف آن بررسی تاریخ پیشرفت روح بشر بود، که پس از مرگ او در سال 1801
منتشر شد. کتاب فلسفه تاریخ هگل، که بخشی از آن نیز پس از مرگ او در سال 1837
منتشر شد، اوج این جنبش فکری به شمار می رود. کوشش همه این آثار، یافتن گوهر تاریخ
پیش ‌رونده انسان بود، یعنی تاریخی جهان‌روا[25] که برای شناخت آن بایستی بسیاری از فرهنگ‌ها و تمدن‌ها
را با یکدیگر سنجید تا فرمول‌های کلی سیر پیشرفت را به‌دست آورد.

 

در قرن 19 میلادی
ابتدا واژه “Culture” به بهبودی و ارتقای علمی فرد[26] بخصوص از نظر فراگیری و آگاهی های علمی و آموزش و
پرورش[27] دلالت می نمود و
سپس در مفهوم تحقق کمالِ مطلوب و نشانگر زندگی آرمانی به کار گرفته شد. در اواسط
قرن 18 میلادی، بعضی از دانشمندان واژه­ی فرهنگ را جهت اشاره به ظرفیت های جهانی و
توانایی های نوع بشر استفاده  کردند. جرج
زیمل[28]
یکی از جامعه شناسان غیر اثبات گرای آلمانی[29]  فرهنگ را
به معنی «رشد و ترقی فردی متأثر از عوامل خارجی که در طول زمان بالفعل شده باشد»،
به کار برده است.

در این نگاه در سده
های 18 و 19 میلادی واژه «Civilization» در معنای تمدن، شهرنشینی، مفهوم
و معنای فرهنگ را نزد غالب صاحبنظران شکل می داد. بر اساس چنینی برداشتی از واژه
فرهنگ،  پیشرفت اجتماعی هر جامعه از طریق
مکانیسم فرهنگ به سمت تکنولوژی، توسعه کشاورزی و ارتقای تولیدات داخلی و نیز توسعه
شهری، عمرانی، حمل و نقل، ارتباطات، مبادلات تجاری و هنری و استانداردهای اندازه
گیری خاصاً در امور مالی و بانکی، ریاضیات، متالوژی،  مکانیک و معماری در حرکت و تکامل دائمی است.

تیلور به عنوان مهمترین صاحبنظر غربی که فرهنگ را
معادل با تمدن به کار بسته است، در مقام تبیین واژگان فرهنگ و تمدن آنها را در بر
گیرنده  مجموعه پیچیده ی از دانستنی
ها،اعتقادات، هنرها، اخلاقیات، قوانین، رسومات و توانایی موجود فرد در یک اجتماع
معرفی می نماید و آن را نوع شیوه و روش رفتاری فرد با خود و همنوع خود در جامعه و
طبیعت معرفی می کند[30].

کاربرد مفهوم فرهنگ در معنای پیشرفت و تمدن در
رویکردی جامع نگرانه به کل روش زیست و اندیشه افراد جامعه، من جمله عقاید، باورها،
ارزش ها و دیگر امور، همراه با تعریف آن، چنان که اشاره شد، با تیلور آغاز گردید.
وی در کتاب پژوهش‌هایی درباره تاریخ آغازین بشر و توسعه تمدن، که در سال 1856
منتشر کرد، در مواردی از اصطلاح فرهنگ استفاده کرده است، اما بیشتر از اصطلاح تمدن
به جای فرهنگ استفاده کرده است. وی در سال 1871 نام فرهنگ ابتدایی[31]  را بر کتاب
اصلی خود گذاشت و در اولین جمله آن اولین تعریف رسمی و آشکار فرهنگ را ارائه داد.
این تاریخ را می‌توان زادسال این مفهوم علمی در ادبیات علمی مغرب زمین دانست،
اگرچه زمینه آن در زبان آلمانی بیش از آن فراهم شده بود.

 

مفهوم تیلوری فرهنگ بسیار کند رواج یافت و امریکایی‌ها
زودتر از انگلیسی‌ها آن‌را پذیرفتند. این مفهوم از واژه کولتور، نخستین بار در
1929 به واژه نامه وبستر[32] راه یافت، حال آن که در واژه نامه های عمومی
انگلیسی در سال 1947 دیده می شود. دانشوران بریتانیایی تا جایی که می توانستند با
مفاهیم «جامعه»  یا «تمدن»  مقصود خود را بیان کنند، از مفهوم فرهنگ (culture) استفاده
نمی کردند و بیش از امریکائیان در برابر کاربرد این واژه ایستادگی کردند. بدین‌سان،
نتیجه این مقاومت آن شد که در بریتانیا اصطلاح «انسان‌شناسی اجتماعی»[33]  بنا نهاده
شده که هنوز هم به کار می رود، در حالی که امریکاییان به جای آن «انسان‌شناسی
فرهنگی»[34] را به‌کار می‌برند.

درمورد پذیرش واژه کولتور در معنای تازه، فرانسه از
انگلستان نیز بیشتر ایستادگی کرد. در زبان فرانسه هنوز هم سیویلیزاسیون را با مایه
معنائی که از پیشرفت و شهری شدن در خود دارد، از کولتور رساتر می‌دانند و در بسیاری
موارد واژه مبهم «اجتماعی»[35] در فرانسه امروز، به همان اندازه روزگار دورکیم[36] به جای هر دو مفهوم اجتماعی و فرهنگی به‌کار می‌رود.

بیرون از این دو کشور، اصطلاح فرهنگ (کولتور)
جهانگیر شده و معنای آن تمامی فهم انسان را در بر می گیرد. این اصطلاح در روسیه و
دیگر سرزمین های اسلاوی، در اسکاندیناوی، هلند و امریکای لاتین همان قدر رواج
یافته که در آلمان و ایالات متحده نهادینه شده است.

 

ه) فرهنگ به مثابه
امور مادی (در مقابل تمدن به عنوان امور ذهنی)

تحول مفهومی واژه "فرهنگ" در غرب با آغاز
گرایش به تمایز میان امور مادی و ذهنی وارد عرصه جدید تری شد. تا زمانی که تیلور
میان دو مفهوم فرهنگ و تمدن نوسان می کرد و شاید تا زمانی که او سرانجام فرهنگ را
همچون مفهومی برگزید که معنای درجه عالی پیشرفت را کمتر در بردارد، این دو واژه
برای بسیاری از دانش پژوهان انگلیسی زبان کما بیش هم معنا بود و معنای آنان چنان
به یکدیگر نزدیک بود که گزیدن یکی بر دیگری تا حدود زیاد بستگی به پسند و سلیقه
شخص داشت. اما، در آلمان برای جدا کردن این دو مفهوم از یکدیگر کوشش های گوناگونی
شد.

 
"ویلهلم فن هومبولت"[37] را می توان به عنوان پیشگام این تلاش ها و
"ولیپرت"[38] و "بارث"[39] را ادامه ‌دهندگان چنین رویکردی معرفی نمود. این
صاحبنظران تلاش بسیار کردند تا مفهوم فرهنگ را 
با توجه به کارکردهای فنی ـ اقتصادی یا قلمروی «مادی» معرفی نمایند و در
مقابل، تمدن را محدود به جنبه‌های برین و ویژگی های معنوی انسانی خلاصه نمایند.

اشپنگلر سپس تمدن را مرحله واپسین  سنگواره‌ای، یا روزگار پیری و افسردگی فرهنگ‌های
باستانی و آبستن سرنوشت و تغیرات جدید شمرد. این کاربرد از مفهوم تمدن، بازتابی
گسترده و گذرا در آلمان داشت، ولی در بیرون از آن پژواکی نداشت. سرانجام، در  سال 1920 با واکنش آلفرد وبر[40] در برابر اشپنگلر مواجه می‌شویم، وبر «تمدن» را با
ساز و کارهای عینی، فنی و اطلاعاتی جامعه یکی دانست و «فرهنگ» را با امور ذهنی،
مانند دین، فلسفه، عرفان، اسطوره و هنر. به نظر او، تمدن انباشت  پذیر است و بازگشت ناپذیر، حال آنکه اجزای فرهنگ
بسیار دگرگونی پذیر، یگانه و فزونی‌ ناپذیر است.

 

ی)فرهنگ به مثابه کلیت
زیست و اندیشه افراد جامعه

 

پس از پذیرش مفهوم فرهنگ همچون فرآورده ای زیست
اجتماعی یا مجموعه همبسته و پیوسته‌ای از ویژگی‌های زیستی و رفتاری  یا «جنبه»[41] جداگانه‌ای از پدیده‌ها تصور شد، همچون پدیده زندگی
که در عین وابستگی به بنیان فیزیکی ـ شیمیایی و بافت های ارگانیک بدن، خود از آن
جدا و برتر از آن دانست. لوید مورگان[42] در سال 1923 اصل «برآمد» را گسترش داد، بدون آنکه
در آن از فرهنگ نامی برده باشد. جداگانگی رده پدیده‌های فرهنگی از دیگر رده‌ها را
گویا فروبنیوس نخستین بار مطرح نموده است، فروبنیوس در سال 1898 این دیدگاه
را در کتاب "خاستگاه فرهنگ‌های افریقایی و آموزه فرهنگی علوم طبیعی"
و سپس بار دیگر این مفهوم را در سال 1921 در دیگر اثر خود "پایدوما"
تکرار کرد. در ادامه اشپنگلر در سال 1918، دیدگاه های فروبنیوس را تماماً
پذیرفت و نهایتاً کروبر در سال 1917 در کتاب "ارگانیک" از
آن دفاع کرد.

چنان‌که در همه صورتبندی های اجتماعی مشاهده می‌شود،
خرده نظام های اجتماعی پایین ‌تر در قالب ها و چارچوب هایی در درون و ذیل طبقات
بالاتر و نظام های جامع تر عمل می‌کنند. با این حال، پدیده‌های رده‌های پائین تر
منفعلانه و خودکار تحت قوانین یا نیروهای رده‌های بالاتر عمل نمی کنند، بلکه
تعاملی دو سویه برقرار می کنند. از این رو، پدیده های روبنایی از رده های زیر
بنایی سرچشمه می گیرند ولی در مقام پردازش و صورت بندی جدید مستقل عمل می
نمایند،به عبارتی در هر رده روبنای تر، همیشه افزونی خاصی  در قالب عناصر جدیدتر در کار است. بدین ترتیب،
ارگانیک بودن فرهنگ به مثابه ارگانیسم فرایندهای فیزیکی ـ شیمیایی نیست و نمی توان
ارگانیسم فرهنگی را تا حد فرایندهای زیست -  شیمیایی فروکاست بی آنکه چیزی افزون بر آن ها
باز نمایاند.

 

 

در این نگاه شناخت سازه‌ها، عوامل و عناصر رده پایین
جامعه مبین وجود برخی عناصر پایدار و اساسی تر آن در رده ها و لایه های فوقانی و
بزرگتر جامعه که ما آن را فرهنگ می نامیم عمل می نماید.از این رو کروبر بر این
باور است که فرهنگ در قلمرو طبیعت بالاترین رده پدیده ای (فنومنال) و بالاترین رده
اجتماعی است.[43]

در بررسی ها مشخص گردید واژه «فرهنگ» طی صدها سالی
که از کاربرد آن می‌گذرد معانی کاملاً متفاوت و گاه متضادی یافته است. در یک زمان
«Culture» به عنوان یک اصطلاح علمی، هم به یک فرایند علمی اشاره دارد (رشد
مصنوعی اندام‌واره‌های میکروسکپی) و هم به یک محصول و فراورده علمی (اندام‌واره‌هایی
که به این شکل تولید شده‌اند).با این حال، از اواخر سده هیجدهم به‌طور خاص
صاحبنظران انگلیسی و شخصیت‌های ادبی از اصطلاح«Culture»
برای  کاربست تحلیل انتقادی نسبت به طیفی
از مسائل سیاسی اجتماعی استفاده می‌کردند. «کیفیت زندگی»، اثر گذاری بر شرایط
انسانی، مکانیزاسیون، تقسیم کار و خلق جامعه توده‌ای همه در چارچوب مفاهیم وسیع
تری می‌گنجید که ریموند ویلیام آن را دیالکتیک «فرهنگ و جامعه» می‌نامد. وی پس از
بیان برخی از دیدگاه‌ها، درباره مفهوم فرهنگ می‌گوید:

نخستین واژه شناسی فرهنگ اساساً در بر گیرنده
نگاهی  کلاسیک و محافظه‌کارانه می گردید.
در آن نگاه، فرهنگ به عنوان ملاک فضیلت و زیبایی شناختی معرفی شد؛ و فرهنگ در
برگیرنده «بهترین و برترین اندیشه‌ها و گفتارهای جهان» امور «کلاسیک» زیبایی‌شناختی
(اپرا، باله، نمایشنامه، ادبیات، هنر) و موارد مشابه گردید. با این حال سیر مفهومی
واژه فرهنگ در قرن هیجدهم ادامه یافت و افرادی همچون «ویلیام»[44] آن را مبنای شکل گیری نهادها و رفتارهای عینی افراد
جامعه معرفی کردند.واژه فرهنگ در این نگاه مبین معانی و ارزش هایی موجود در روش
زیست و شیوه خاص زندگی اعضای جامعه تلقی می شد و به تدریج واژه فرهنگ دلالت بر
طیفی وسیع تری  از امور انسانی نمود.تی.
اس. الیوت
در این رابطه و در مقام تبیین واژه فرهنگ در مفهومی جامع تر چنین می
گوید:

«... فرهنگ همه علایق و فعالیت های شاخص یک قوم [را
در بر می گیرد] مسابقه اسب دوانی، مسابقه کرجی رانی، مراسم و یادبودها، مسابقه
فینال جام های ورزشی، مسابقه سورتمه رانی، میزبانی پین بال، تخته دارت، پنیر ونسلی
دیل[45]، کلم پخته قطعه قطعه شده، ترشی چغندر، کلیساهای
گوتیک قرن نوزدهم، موسیقی الگار[46] ...»

در جای دیگر ویلیام(1958) [47] 
در تبیین واژه فرهنگ چنین عنوان می دارد:

"...فرهنگ 
صرفاً در بر گیرنده ارزش ها و معانی خاص موجود در یک جامعه نیست، بلکه
مقایسه ارزش ها یا مهمتر روش تأسیس و تعین سنجه های ارزش گذاری جامعه از طریق
فرهنگ مسلط صورت می پذیرد.از این رو یکی از کارکردهای اصلی فرهنگ آن است که
شیوه  تغییر ارزش ها، باورها و روش زیست و
فکر جامعه را تبیین نماید و لذا اطلاع صاحبنظران از «روندهای» فرهنگی و مهمتر درک
علل و قوانین عام حاکم بر جامعه، ریشه در درک مفهوم گسترده فرهنگ دارد.

در این نگاه ویلیام طبقه بندی وسیع تری را از
مفهوم فرهنگ و در واقع روابط میان فرهنگ و جامعه پیشنهاد می کند. این صورت بندی جدید
از طریق تحلیل ارزش ها و معانی خاص می کوشد، بنیان های تاریخ را کشف کند؛ یعنی لایه
پنهان یا همان علل عام و روند های وسیع اجتماعی  که پشت ظواهر آشکار زندگی روزمره قرار دارند.[48]همچنین تامپسون مقاله ی درباره فرهنگ و تحول
مفهومی آن تحت عنوان از مفاهیم حداقلی به سوی مفاهیم و معانی حداکثری تدوین نمود. در
این نگاه، سیر مفهومی فرهنگ در اروپا در بر گیرنده طیف رنگارنگی از معانی و مفاهیم
مختلف است.

واژه فرهنگ (Culture) برگرفته از واژه لاتینی (Cultura) است و
در خلال نخستین سال های دوره نوین، در بسیاری از زبان های اروپایی، حضوری در خور
داشته است. بعضی از مفاهیم اصلی Cultura که ابتدا به معنی پروردن یا به
چیزی، مانند گیاهان یا جانوران، گرایش داشت ولی از اوایل قرن شانزدهم، معنای اولیه
Cultura رفته رفته از حوزه کشاورزی و دامپروری خارج شد و در مفهوم پیشرفت
انسان، از کشت محصولات تا فرهیختگی ذهن به کار رفت. با این حال، کاربرد این واژه (Culture) به
معنی فرایندی همگانی یا فراورده چنین فرایندی، از اواخر سده هجدهم و اوایل سده
نوزدهم باب شد. این واژه نخست در زبان های فرانسوی و انگلیسی کاربرد یافت و سپس در
اواخر سده هجدهم از فرانسه به آلمان رفت و ابتدا به صورت Cultur و بعدها
به شکل Kultur نوشته شد.

 

تامپسون بر این باور است از اوایل سده نوزدهم میلادی، در برخی
جوامع اروپایی واژه فرهنگ مترادف و در مواردی، متضاد واژه «تمدن» به کار می رفت.
در این نگاه اصطلاح (تمدن / Civilization)، که برگرفته از واژه لاتینی Civilis به معنی
شهرنشینان است، نخست در فرانسه و انگلستان در اواخر سده هجدهم میلادی، به فرایند
پیش رونده  پیشرفت انسان، حرکت به سوی
پالایش و نظم و دوری از بربریت و وحشیگری اروپائیان اطلاق می شد. ورای این مفهوم
ظاهری، روشنگری اروپا و اعتقاد راسخ به خصلت بالنده دوره نوین نیز از مفهوم تمدن،
مستفاد می شود. به هر ترتیب، در برهه ی از تاریخ مفهومی واژه فرهنگ، کاربرد دو
واژه «فرهنگ» و «تمدن» در زبان های انگلیسی و فرانسوی با هم تداخل پیدا کرد: هر دو
به صورتی فزاینده در شرح فرایند پیشرفت انسان و «فرهیخته شدن» یا «متمدن شدن»  نوع بشر به کار گرفته شدند. اما در زبان آلمانی
و در همان برهه این دو واژه از لحاظ کمی و طیف عناصر موجود متفاوت از هم  تبیین شدند؛ چرا که «تمدن»(Zivilisation) به ادب
و تزکیه رفتار مربوط بود، حال آنکه «فرهنگ» بیشتر در مفهوم فرآورده های فکری،
هنری، و روحی که فردیت و خلاقیت انسان ها طی آن ها بیان می شد، به کار می رفت[49].

 

 

 

دستاورد بحث

 

در سنت روش شناسی
مطالعات اسلامی معمولاً مبحث بررسی واژگان در رأس عناوین اولیه هر پژوهش قرار می
گیرد و به طور کلی مبحث الفاظ و واژگان در مطالعات علوم انسانی از اهمیت خاصی
برخوردار است و طرح مورفولوژی در مباحث روش شناسی علوم انسانی در دهه های پایانی
قرن بیستم این جایگاه را تقویت نموده است. در همین راستا،اهمیت واژگان در مطالعات
فلسفی از اهمیت مضاعف برخوردار است. به عبارتی سنت روش شناختی حاکم بر مطالعات
فلسفی، ضرورت پرداحتن به واژگان کلیدی  در
قالب واژه شناسی یا از طریق مطالعه سیر مفهومی کلید واژه گان مورد نظر در آغاز
مطالعه اجتناب ناپذیر می نماید، هم از این روست که در بدو مطالعه شناخت فرهنگ،
مبحث واژه شناسی در اولویت قرار گرفت.

 

همانطور که در مقدمه
مبحث واژه شناسی فرهنگ آمد، تقریباً بیشتر پژوهشگرانی که به مطالعه فرهنگ پرداخته
اند، ریشه این واژه و خاستگاه آن را در متون لاتین جستجو نموده اند. با این حال بر
خلاف سنت رایج نزد این طیف از صاحبنظران، مؤلف این اثر در مبحث واژه شناسی با
استناد به ارجاعاتی از منابع کلاسیک ادبیات پارسی شواهدی دال بر خلاف واقع بودن
این فرض ارایه نمود و در چارچوب شواهد موجود این فرضیه را مطرح ساخت قرن ها قبل از
طرح واژه فرهنگ در غرب و در معنا و مفهوم امروزی، صاحبنظران و شعرای فارسی این
واژه را در معانی نزدیک به آنچه مورد نظر فرهنگ شناسان معاصر است به کار بسته اند.

 در ضمن شواهد موجود نشان می دهد سیر مفهومی واژه
فرهنگ در ادبیات فارسی در بسیاری از جهات با سیر مفهومی این واژه در زبان های
لاتین همانند بوده است با این قید که طرح مباحث فرهنگ در ادبیات فارسی مقدم بر
منابع لاتین است و قرن ها پس از معرفی واژه فرهنگ در دستگاه زبان پارسی، این واژه
در دستگاه زبان های لاتین جعل گردیده است. در همین ارتباط، مؤلف  با طرح دو پرسش به شرح ذیل، سعی در سازماندهی
مباحث مطروحه نمود:

1-  واژه فرهنگ اولین
بار توسط کدام  طیف از صاحبنظران مطرح
گردید؟

2-  سیر مفهومی و تحولات
معنا شناختی واژه فرهنگ در گذر زمان چگونه بوده است؟

 

با طرح پرسش های فوق،
مؤلف اولاً در پی معرفی واژه فرهنگ و البته خاستگاه آن در زبان فارسی بود و
تلاش کرد در باب تاریحچه شکل گیری این واژه در زبان فارسی فرضیه ی جدید مطرح کند، ثانیاً
حاستگاه این واژه در زبان های لاتین را روشن سازد،ثالثاً ضمن رمزگشایی از
معانی مستتر در واژه فرهنگ در زبان های فارسی و لاتین اقدام به ارایه طبقه بندی
مفهومی مرتبطی نماید،رابعاً سیر مفهومی و تاریخچه تحول معنایی این واژه در
زبان فارسی و همچنین زبان های لاتین را روشن سازد، و خامساً پاسخگوی شبهه
مرتبط با وام گیری وازه فرهنگ در زبان فارسی از زبان های لاتین باشد.

در همین راستا بررسی واژه فرهنگ در منابع کلاسیک فارسی نشان داد این واژه قرن
ها قبل از زایش در زبان های لاتین، در دستگاه زبانی فارسی تحت معانی متنوع به کار
گرفته شده است. با این حال با توجه به توسعه علوم انسانی در غرب و تأسیس رشته های
جدید من جمله انسان شناسی، جامعه شناسی  و
نیز علوم طبیعی همچون زیست شناسی ومیکرو بیولوژی متناسب با نظریه ها و مفهوم
پردازی های علمی، واژگان مرتبط نیز جعل و به کار گرفته شد که از این میان می توان
به واژه فرهنگ و واژگان اخذ شده از آن در معنای کشت میکروب، کاشت درخت، باغداری، زنبورداری،
و دیگر مفاهیم اشاره نمود. در واقع با توجه به خاستگاه علوم انسانی جدید در غرب
این واژگان  نیز در دستگاه زبانی اروپائیان
جعل گردید و سپس با ورود آن علوم در دیگر زبان ها من جمله زبان فارسی، تحت واژه
علمی جدید مطرح گشتند. بررسی واژه فرهنگ در ادبیات فارسی همراه با معانی ذیل بود:

رأی، هوش، عقل، خرد، حکمت، علم، دانش، ادب و تربیت درست، هنر، آگاهی، نیروى
سنجش و قوه تمیز نیک از بد، شناختن حد هر چیز، فضیلت اخلاقی، مجموع صفات پسندیده،
فضایل روحى و معنوی، آرایش جان، موجب سرورى و سالاری، سودمندى و بى‌آزاری، مایه
نیکنامی، تندرستى روان، مایه زنده‌دلی، برتر از گوهر، وقار، بزرگواری، شرف، مایه
فخر، معیار وزن و قد و اعتبار، ذکاء و فطنت، فر و شکوه و جلال، اندیشه درست،
هوشیارى. در این میان برخی به اشتباه تصور کردند واژه فرهنگ نیز از جمله آن واژگان
است، در حالیکه واژه مذکور جدید نبود بلکه رشته علمی مرتبط با واژه، جنبه تأسیسی و
جدید داشت. مؤلف با مطالعه منابع کلاسیک فارسی و جستجو در صدها هزار ابیات شعرای
نامدار پارسی به کنکاش خاسنگاه، معانی و سیر مفهومی واژه فرهنگ در زبان فارسی
پرداخت و معانی استخراج شده را در پنج طبقه به شرح ذیل ارایه نمود:

 

الف) فرهنگ به مثابه امور متعالی

ب) فرهنگ به مثابه فنون، مهارت ها،دانش ها و معارف
جامعه

ج) فرهنگ به مثابه تقدیر و خصائل الهی و دینی

د) فرهنگ به مثابه شوکت و کامیابی و توانمندی

ه) فرهنگ به مثابه روش زیست اجتماعی

ی) فرهنگ به مثابه
آداب و سنن

 

در این نگاه کاربرد واژه فرهنگ در زبان فارسی از
صدها سال پیش رایج بوده است. برخی از صاحبنظران آن را در مفهوم آداب و سنن اقراد
جامعه به کار گرفته اند، برخی آن را به مثابه روش زیست اجتماعی معنا کرده اند،
برخی دیگر فرهنگ را به مثابه شوکت و کامیابی و توانمندی قلمداد کرده اند. فرهنگ به
مثابه تقدیر و خصائل الهی و دینی، فنون، مهارت ها،دانش ها و معارف جامعه و نیز
امور متعالی از دیگر معانی و مفاهیم قابل استخراج از واژه فر هنگ در منابع کهن
پارسی است. در همین راستا،در بررسی زبان و ادبیات فارسی برای واژه فرهنگ چهار حوزه
کاربردی می یابیم.

 1- «فرهنگ»
در ارتباط با طبیعت  (فرهنگ به معنای مظهر قنات،  یا به معنای شاخه­درختی که آن را بریده و در
جای دیگری می­کارند و...)

 2- «فرهنگ»
در ارتباط با جامعه  (میراث جامعه، جلوگاه
رشد وتعالی وکمال جامعه، مجموعه­ای از نهادها، ساختارها یا الگوهایی که هویت ­بخش
جامعه می­باشند، اصلی­ترین تجلی حیات­ جمعی انسان و...)

3- «فرهنگ» در ارتباط با انسان  (ذهن تکامل یافته، روند تکامل ذهنی، ابزارتکامل
ذهنی، جلوه­های تکامل ذهنی و ...)

4- «فرهنگ» به عنوان اسم  (اسم مکان، سازمان، فرد و...)

همچنین در بررسی تعاریف ارائه شده از«فرهنگ» درمی­یابیم
که بر سه محور در تعاریف تکیه گردیده است.

1- محورشناختی («فرهنگ» شناخت لازم برای مواجهه
با واقعیات پیرامونی را فراهم  می­سازد.)

2- محورهنجاری («فرهنگ» مجموعه­ای از بایدها و
نبایدها است که هدایت کننده و تنظیم کننده رفتار می­باشد.)

3- محور مادی («فرهنگ»  مجموعه­ای از پدیده­ها و عوامل مادی زندگی
است.)

 

در مباحث مطرح در باب واژه شناسی و سیر مفهومی فرهنگ
در منابع لاتین به روشنی مشخص گردید واژه فرهنگ در زبان های اروپایی  دستخوش سیر و تحولی خطی نبوده چرا که در هر
برهه و متناسب با ظهور علوم و فنون جدید و با توجه به طرح دیدگاه ها و نظریه های
جدید متفکران مختلف پیرامون انسان و جامعه، مفهوم فرهنگ نیز به تبع دستخوش تغیرات
بنیادی و چند وجهی شده است، تا جایی که گاهاً مفهوم فرهنگ از حوزه کشاورزی و زراعت
وارد عرصه علوم طبیعی همچون میکروبیولوژی و واژگان علمی و زیستی گردید و یا اینکه
در یک برهه دلالت بر امور مادی صرف داشت و در دیگر زمان صرفاً بر امور معنوی دلالت
می نمود.

 

واژه فرهنگ که از کلمه لاتین کالچرا(cultura) به معنی مراقبت کردن از مزارع و دام ها زاده شده است، جزء واژه های کهن
زبان فرانسه است. کم کم این واژه تغییر معنایی داده و به معنای کشت و کار روی زمین
بوده است اما تا پایان قرن هفدهم رواجی اندک می یابد و مورد پذیرش مراکز دانشگاهی
قرار نمی گیرد و لذا وارد فرهنگ های لغت نمی شود. در قرن هجدهم کم کم فرهنگ در
معانی مجازی خود پذیرفته شده و وارد فرهنگ لغات آکادمی فرانسه شد اما در آن زمان
فرهنگ با متمم های مفعولی همراه بود(مثل فرهنگ هنرها و فرهنگ علوم و ...). کم کم
فرهنگ از قید متمم ها رها شده و به شکل مستقل در معانی"شکل دهی و گسترش
اندیشه و استعداد" به کار رفت. در قرن 18 فرهنگ فقط برای انسان به کار می رفت
و د رایدئولوژی متفکران عصر روشنگری راه یافت و رفته رفته به واژه تمدن بسیار
نزدیک شد.

 

 

در برهه ی واژه فرهنگ معادل واژه تمدن به کار گرفته
شد و در زمانی دیگر فرهنگ در برگیرنده امور متعالی و ارزشمند بود. در پاره ی موارد
واژه فرهنگ بر آداب و سنن دلالت داشت و در زمانی دیگر تحت مفاهیمی همچون شهر سازی
و پیشرفت معنا می شد. با این حال در نهایت و با تثبیت دانش فرهنگ شناسی این واژه
به عنوان کلی ترین و جامع ترین نظام اجتماعی که در بر گیرنده ساختارها و نظام های
فرعی دیگر می شد متداول گشت. مؤلف سیر مفهومی واژه فرهنگ در زبان های لاتین را تحت
طبقه بندی ذیل ارایه نمود:

 

 

الف) فرهنگ به مثابه امور زراعی  و کشاورزی

ب) فرهنگ به مثابه مفاهیم علمی

ج) فرهنگ به مثابه آداب و رسوم

د) فرهنگ به مثابه پیشرفت و ترقی(تمدن،شهر نشینی)

ه) فرهنگ به مثابه امور مادی (در مقابل تمدن به
عنوان امور ذهنی)

ی)فرهنگ به مثابه کلیت زیست و اندیشه افراد جامعه

 

 

در ادامه و در چارچوب مباحث مرتبط با شناخت فرهنگ اقدام به انعکاس، نقد و
تحلیل تعاریف و طبقه بندی مفهومی فرهنگ از منظر صاحبنظران مطرح خواهیم نمود.

 



[1].culture

[2]قلمروی جغرافیای سیاسی ایران در محدوده نقشه
ها و مرزهای قراردادی است، حال آنکه جغرافیای فرهنگی ایران در برگیرنده کشورهای
متعددی است.فرهنگ ایرانی ریشه در تاریخ دارد. برای شناخت
فرهنگ ایران باید به کشورهای مستقلی که در پیرامون ایران هستند نیز نگریست.
افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان، جمهوری آذربایجان و حتی ارمنستان و
گرجستان و همچنین کردهای عراق و ترکیه و
پاکستان  و هند همگی کم یا زیاد گوشه‌ای از
فرهنگ ایران را به ارث برده‌اند. (مؤلف)

 

[3]Arnold, 1882 (http://www.library.utoronto.ca/utel/nonfiction_u/arnoldm_ca/ca_all.html)]

[4]حق‌شناس فرامرز
( تعاریف فرهنگ و ...) فصلنامه دانشگاه انقلاب . شماره89

[5]روح‌الامینی
،محمود،مبانی انسان‌شناسی،تهران : انتشارات عطار (1370 )

 

[6]. Morphology

 

2. Europian Encyclopadia, Reverso Trans
lotion online

3. European Encyclopedia, Traduk Trans
lation online

[10]. واژه‌نامه لاروس قرن بیستم و
دائرهًْ‌المعارف بزرگ لاروس، 1960.

[11]. Enciclopedia
Italiana, Rome, 1963.

[12]. Oxford
English Dictionary.

[13]. واژه‌نامه روسی ـ فرانسه،
1950 و واژه‌نامه فرانسه ـ روسی، 1946.

[14]. Enzyklopedie
Brockhous, Baun 10, 1970.

[15]. واژه‌نامه یونانی ـ فرانسه و
فرانسه ـ یونانی، 1969 و واژه‌نامه یونانی جدید فرانسه، 1970.

[16]. Cultural Studies

[17]. Organizational Psychology

[18]. Management studies

[19]. cultural Anthropology

[20].
19th century Discourse: English Romantics

[21]. Danilevsky.

[22]. Spengler and
Toyennbee.

[23].  Romance
languagesزبان‌هایی است که از زبان لاتین جدا شده‌اند، مانند
پرتغالی، اسپانیایی، فرانسوی، ایتالیایی، رومانیایی..

[24]. Swiss Iselin

[25], Universal

[26].Individual

[27]. Education

1. George Simmel Levine Donald: simmel:
"on Individuality and social forms" Chicago university press 1971
page 6.

[29]. Non
positivism or (Anti positivism of interpretive sociology"

[30]. Tylor,
F.B. 1874 Primat ive culture:Re searches into the develop ment of Mythology,
philosophy, religion, art and custom. First publish 1971 (new York Gorden
Press) ISBN 978-0-87968-091-6

[31]. Primitive Culture

[32]. Webster

[33]. Social Anthropology

[34]. Cultural Anthropology

[35]. Social

[36]. Durkheim.

[37]. Wilholm Von
Humboldt.

[38]. Lippert.

[39]. Barth.

[40]. Alfred Weber.

[41]. Dimension.

[42]. Loyd Morgan.

[43]. آشوری، تعریف‌ها و مفهوم
فرهنگ، ص 43-35.

[44]. Williams
1958

[45]. Wensleydale Cheese

[46]. Sir
Edward Elgar ـ
(1934-1857) آهنگساز انگلیسی ـ (م).

[47]. William

[48]. دیک هبدایج، 1378: 284 ـ 283

[49]. رجب‌زاده، دانش اجتماعی، ص
18-17.

  نظرات ()
مطالب اخیر همکاری ترکیه و سعودی: ظاهر و باطن در دام دشمن برگزاری پنجمین جلسه شیعه شناسی در دانشگاه سودرتورن استکهلم سمینار شیعه شناسی دانشگاه سودرتورن استکهلم(2) سمینار شیعه شناسی در دانشگاه سودرتورن استکهلم فرهنگ و اقتصاد (2) فرهنگ و اقتصاد سیر مفهومی فرهنگ(1) شناخت شناسی فرهنگ اجزای فرهنگ شناختی(1)
کلمات کلیدی وبلاگ axiology (۱) culture (۱) culture and philosophy (۱) culture and worldview (۱) culture recognition (۱) elements of culture (۱) epistemology of culture (۱) knowledge of culture (۱) methodology for culture (۱) philosiphy of culture (۱) philosophy and culture (۱) philosophy of culture (۱) siavosh naderi (۱) آموزش و پرورش (۱) اجاره مسکن (۱) ارزش افزوده (۱) ارزش شناسی فرهنگ (۱) استقلال (۱) استکهلم (۱) اشتغال (۱) اعتبارات فرهنگ (۱) اعتبارات ماهیت فرهنگ (۱) اقتدار علمی (۱) اقتصاد فرهنگی (۱) اقتصاد سازی فرهنگ (۱) اقتصاد و فرهنگ (۱) امام علی(ع) (۱) انتخابات (۱) انسان شناسی فرهنگ (۱) ایدئولوزی (۱) بنیان های روش شناسی فرهنگ (۱) بیکاری (۱) پرسش ها (۱) پژوهشگاه (۱) پیشرفت (۱) تحقیق فرهنگی (۱) تعاریف و ماهیت فرهنگ (۱) تعامل فرهنگ و اقتصاد (۱) تنگنای روش (۱) تنگنای قلمرو (۱) تنگنای مشروعیت (۱) تولید (٢) تولید علم (٢) توهین به مقدسات (۱) جبهه مقاومت (۱) جنگ جهانی (۱) جنگ روانی (۱) خدا شناسی فرهنگ (۱) خداشناسی بنیان فرهنگ (۱) خداشناسی فرهنگ (۱) دانشگاه سودرتورن (۱) دفاع نرم (۱) رابطه اقتصاد و فرهنگ (۱) رابطه فرهنگ و اقتصاد (۱) رهبری انقلاب (۱) روش تحقیق (۱) روش شناخت در فرهنگ (۱) روش شناسی (٢) روش مطالعه فرهنگ ها (۱) روش های تحقیق (۱) ریسک پذیری (۱) سرمایه ایرانی (۱) سعودی (٢) سمینار (۱) سمینار استکهلم (۱) سوئد (۱) سوریه و ترکیه (۱) شناخت فرهنگ (۱) شناخت فرهنگی (۱) شیعه شناسی (۳) عدالت (۱) عربستان سعودی (۱) عرف گرایی (۱) علوم انسانی اسلامی (۱) عمل شناسی بنیان فرهنگ (۱) عمل شناسی فرهنگ (۱) عناصر و اجزای فرهنگ (۱) غایت شناسی (۱) فرجام شناسی (۱) فرهنگ (۳) فرهنگ استضعاف (۱) فرهنگ اسلامی (۱) فرهنگ در منابع ادبی (۱) فرهنگ در منابع لاتین (۱) فرهنگ زندگی (۱) فرهنگ سازی اقتصاد (۱) فرهنگ ظالم پروری (۱) فرهنگ ظالم پروری (۱) فرهنگ معرفت شناسی (۱) فرهنگ و ادبیات فارسی (۱) فرهنگ و اقتصاد (۱) فلسفه (۱) فلسفه زندگی (۱) فلسفه فرهنگ (۱) فلسفه مضاف (۱) قانون مداری (۱) ماهیت فرهنگ (٢) ماهیت لا بشرط فرهنگ (۱) محک جنگی (۱) مدیریت تولید علم (۱) مردمسالاری (۱) معرفت شناسی فرهنگ (٢) معنی فرهنگ (۱) مفهوم شناسی فرهنگ (۱) منابع و مناشی فرهنگ (۱) نزاع قومی (۱) نزاع مذهبی (۱) نهج البلاغه (۱) هستی شناسی فرهنگ (۱) همکاری یا رقابت (۱) هویت اجتماعی (۱) هویت دینی (۱) هویت فرهنگی (۱) هویت ملی (۱) وجود فرهنگ (۱) وهابی (۱)
دوستان من http://mihanlinks.ir پرتال زیگور طراح قالب