واژه شناسی فرهنگ

واژه شناسی فرهنگ

 

فلسفه فرهنگ در بر گیرنده مباحث متعدد و متنوع است
ولی موضوع پرداختن به واژه فرهنگ یکی از مباحث اولیه آن به حساب می آید. در این
مقطع پرسش پیرامون چیستی فرهنگ در مقام تعریف آن نیست بلکه پرسش این است واژه
فرهنگ  از کجا آمده و اساساً از چه مقطع
تاریخی وارد دستگاه زبانی جوامع انسانی خاصاً محافل علمی شده است و دوم اینکه  از زمان جعل واژه در دستگاه های زبانی جوامع
مختلف،  تا کنون این واژه در بر گیرنده چه
تغیرات و تحولات مفهومی شده است.

 

در نگاه برخی صاحبنظران، هرچند وجود فرهنگ ها دارای
سابقه ی به اندازه تاریخ بشریت است ولی ابنگونه به نظر می رسد که علم انسان به
وجود فرهنگ و نیز جعل واژه "فرهنگ" در چند سده گذشته صورت پذیرفته است.
به عبارتی، هر چند عقاید، باورها، سنن، مناسک، نمادها، آئین ها و ...از دیر باز در
جوامع انسانی وجود داشته است ولی اطلاق واژه فرهنگ به همه آنها یا بخشی از آنها
اولاً در چند سده گذشته صورت پذیرفته و ثانیاً از جامعه ی به جامعه دیگر متفاوت
بوده است و ثالثاً در گذر زمان دستخوش تغیر و تحولات چشمگیر مفهومی شده است.

 

 از این رو،
مبحث واژه شناسی فرهنگ از مباحث اولیه و مهم فلسفه فرهنگ تلقی می گردد و با موضوع
تعریف فرهنگ ارتباط تنگاتنگ دارد. در ادامه با بررسی پیشینه پژوهشی بحث به موضوع
واژه شناسی فرهنگ خواهیم پرداخت، با این حال با توجه به حجم سنگین و متنوع مباحث
تلاش  بر این است که مبحث فوق در قالب پاسخ
به پرسش های معین مطرح گردد و نوآوری تحقیق در هر مبحث به روشنی در چارچوب پاسخ
های مطروحه در سراسر بحث ارایه گردد. در همین راستا در باب واژه شناسی فرهنگ پرسش
های مهم ذیل قابل طرح است:

1-    
واژه فرهنگ اولین بار توسط کدام  طیف از صاحبنظران مطرح گردید؟

2-    
سیر مفهومی و تحولات معنا شناختی واژه فرهنگ در گذر
زمان چگونه بوده است؟

3-      فلاسفه و صاحبنظران دوره های پیشین، برای اشاره
به مفاهیم و عناصر فرهنگ چه مباحثی را مطرح کرده اند؟

 

بررسی پیشینه بحث نشان می دهد که تقریباً همه آثاری
که تا کنون در باب فرهنگ تولید و یا منتشر شده اند به غلط جعل واژه فرهنگ را منتسب
به صاحبنظران غربی دانسته اند.از این رو فلسفه حاکم بر پرسش نخست روشن
است:آیا  واقعاً واژه  فرهنگ ریشه در متون لاتین  و غرب دارد یا آبشخور آن قلمروی معرفتی متفاوتی
در مشرق زمین است؟ این در حالی است که بررسی 
اولیه آثار اسلامی من جمله ادبیات کلاسیک ایران مبین این واقعیت است که قرن
ها قبل از طرح واژه فرهنگ در غرب، اندیشمندان اسلامی  ضمن جعل واژه فرهنگ  آن را در مفهومی گاهاًهمخوان و نیز در پاره ی
موارد متفاوت از مباحث مطروحه از جانب صاحبنظران و فرهنگ شناسان معاصر به تفصیل به
کار بسته اند.

 به عبارتی
واژه فرهنگ قرن ها بعد از طرح از جانب صاحبنظران مسلمان در بلاد اسلامی، در غرب
تحت مفاهیمی همچون "باغبانی" و سپس "کشت میکروب" و دیگر
مفاهیم مشابه به کار گرفته شد و سال ها طول کشید تا مفهوم فرهنگ نزد صاحبنظران
غربی دستخوش تحول  و تطور معنایی قرار گیرد
و در مفهومی متناسب با مباحث مرتبط به کار گرفته شود.این در حالی است که در بیشتر
کتب ،مقالات و سخنرانی های علمی که سالهای اخیر به تعریف فرهنگ و واژه شناسی آن
پرداخته اند اینگونه القا گردیده که واژه فرهنگ و مفهوم آن از متون لاتین وارد
ادبیات علمی و حوزه معرفتی مشرق زمین و همچنین ایران شده است.

 با این حال
بررسی و مطالعه دقیق ادبیات پارسی و حوزه معرفتی جهان اسلام خلاف این ادعا را
اثبات می نماید و حتی واکاوی دقیق این واژه در ادبیات غرب نشان می دهد صدها سال
قبل از طرح واژه فرهنگ  در مغرب زمین،کاربرد
این واژه در متون نظم و نثر پارسی به وفور مشاهده می گردد.

البته همانطور که در دفتر دوم اشاره خواهیم داشت،
برخی از فلاسفه یونان باستان به برخی 
مفاهیم و عناصر فرهنگ اشاره داشته اند ولی بررسی های دقیق نشان می دهد که
بیشتر راجع به ویژگی های فرهنگ و آنهم تحت سر فصل ها و عناوینی غیر از عنوان
فرهنگ، مسائل مورد نظر را مطرح کرده اند.

 

هر چند در ادامه سیر مفهومی واژه فرهنگ در غرب نیز
بررسی می شود ولی در اینجا به این نکته بسنده می کنیم که واژه ای که اکنون در زبان
های لاتین و خاصاً در زبان های انگلیسی، فرانسه و آلمانی تحت عناوین کالچر یا
کولتور[1] با عناصر معنایی 
مرتبط با فرهنگ به کار می رود، در سده های پیشین معنای متفاوتی داشته است و
عمدتاً در مفهوم کشاورزی و زراعت استعمال می شده است، حال آنکه بررسی حوزه معرفتی
اسلام من جمله ادبیات فارسی نشان می دهد که واژه فرهنگ  از 1400 سال پیش به عنوان یک کلید واژه فنی در
دستگاه معرفتی جامعه علمی مسلمانان تعریف شده و نیز بررسی ها نشان می دهد که بر
خلاف تصور اولیه، سیر مفهومی واژه فرهنگ در غرب مشخصاً متأثر از این برداشت بوده
است.

میزان تغیر مفهومی 
واژه فرهنگ نزد صاحبنظران غربی تا حدی است که آنچه امروزه از واژه
"کالچر" در زبان انگلیسی استنباط می شود با آنچه که سده های قبل القا می
شد گاهاً متضاد می نماید. از این رو پژوهشگر بر خلاف سنت رایج در امر مطالعات
فرهنگ، نقطه عزیمت خود در مسیر تعریف فرهنگ را نه از ادبیات لاتین بلکه از حوزه
معرفتی اسلام ومصداقی از فراورده های دستگاه معرفتی آن یعنی قلمروی ادبیات فارسی
آغاز می نماید.

بررسی و مطالعه دقیق متون نثر و نظم ادبیات ایران من
جمله بیش از 340000 بیت شعر از 35 شاعر نامدار فعال در عرصه فرهنگ ایران[2] نشان می دهد که وازه فرهنگ  و مختصات مفهومی آن در ادبیات فارسی  دارای پیشینه ای 1400 ساله است. به عبارتی در
برهه ای از تاریخ معرفت که واژه فرهنگ در غرب به مفهوم کشاورزی  استعمال می شد، صاحبنظران پارسی نه تنها فرهنگ
را در مفهومی ورای درک غربیان به کار می بستند بلکه شاخص ها و عناصر سازنده آن را
نیز یادآور می شدند.

 بررسی این
موضوع همچون دیگر مباحث این اثر خود نیازمند تحقیقی جداگانه است و اساساً نیازمند
مطالعه ای تطبیقی با غایت بررسی سیر مفهومی واژه فرهنگ در دو حوزه تمدنی متفاوت
است و بیان تفصیلی آن از حوصله این بحث خارج است. با این حال در ادامه به اختصار
با بررسی برخی از مصادیق ادبیات کلاسیک ایران پیرامون واژه فرهنگ سعی در کنکاش دو
موضوع داریم: نخست آنکه اسنادی ارایه دهیم که مبین  مفهوم فرهنگ در ادبیات فارسی است و دوم آنکه
با بیان این اسناد تاریخی بطلان این فرضیه که فرهنگ و تعریف آن از متون غربی وارد
قلمروی معرفتی ما شده است را آشکار کنیم.

در واقع بسیاری از فرهیختگان معاصر نیز به  کرات از واژه فرهنگ در آثار خود استفاده کرده
اند ولی تمرکز ما بر شعرا، ادیبان و صاحبنظران موخر از آنجا ناشی می شود که اثبات
نمائیم سیر مفهومی فرهنگ در رویکردی تاریخی، 
قرن ها قبل از تحول این واژه در ادبیات و حوزه معرفتی غرب، در مشرق زمین و
حوزه تمدنی اسلام مطرح بوده است و در یک مفهوم، قرن ها قبل از این که اروپائیان
کالچر را به معنی کشاورزی ،باغ داری، درختکاری و موارد مشابه به کار می بردند، در
جهان اسلام واژه فرهنگ دارای معانی و مفاهیمی همچون "تدبیر،عقاید، باورهای
الهی، ارزش ها، شیوه زیست و تفکر، ظرفیت های مادی و معنوی ، شجاعت و شوکت"و
موارد دیگری بوده است.

 

1)     
واژه فرهنگ در زبان و ادبیات فارسی

 

 

در بررسی زبان و ادبیات فارسی برای واژه فرهنگ حوزه
های کاربردی   متنوعی یافت می شود. با این
حال در رویکردی کمی همه این واژگان از لحاظ میزان پوشش عناصر معنای در یک طیف قرار
ندارند و در واقع معانی فرهنگ در متون ادبی فارسی بین دو طیف حداکثری و حداقلی
قرار دارند.به عبارتی در برخی موارد فرهنگ به مثابه همه صفات نیکو اعم از شجاعت،
فرزانگی،تدبیر،فنون و مهارت،دانش،و دیگر خصلت های نیکو آمده و در مواردی هم واژه
فرهنگ به معانی محدودتر و یا حتی یک معنی خاص به کار رفته است.در ادامه بر حسب
معانی فرهنگ در متون ادبی فارسی، طبقه بندی مفهومی متناسبی ارایه می گردد:

 

الف) فرهنگ به مثابه امور متعالی

 

دهخدا(1344) 
با بررسی ادبیات فارسی به رمزگشایی معنی این واژه نزد ادیبان،صاحبنظران و
شاعران فارسی پرداخت.در نگاه وی واژه فرهنگ در زبان فارسی با بیان ها و مفاهیم
متنوع ولی معانی نزدیک به هم به کار رفته و مطالعه واژه گان
"فر"،"هنگ"، و "فرهنگ" نشان از دلالت
"فرهنگ" بر کلیه صفات و خصلت های نیکو در دیدگاه برخی صاحبنظران اسلامی
و ایرانی دارد.

 جالب است
بدانیم یکی از نظریه پردازان مشهور فرهنگ در قرن بیستم به نام ماتیو آرنولد[3](1998)
فرهنگ را به همین معنا یعنی ویژگی ها و صفات نیکوی افراد هر جامعه به کار برده
است.نگارنده این اثر با مقایسه دیدگاه ماتیو آرنولد با  برداشت برخی مصادیق مرتبط با کاربست واژه فرهنگ
در ادبیات کلاسیک ایران  نتوانست نوآوری و
مطلب جدیدی در دیدگاه آرنولد در دوره معاصر مشاهده نماید.

دهخدا با بررسی منابع متعدد نشان داد فرهنگ در منابع فارسی از دو
واژه "فر" و "هنگ" ترکیب یافته است.فر به فتح فا و سکون را به
معنای شأن،شوکت و شکوه،برازندگی،زیبایی و پیرایش، نور، پرتو، تابش، آواز و
آهنگ،عدالت و امامت، استقلال، سیاست، عقوبت، توانایی، سرافرازی،شجاعت،دلیری،آبادانی
،شادی و کامیابی و معانی متعددی از این قبیل به کار رفته است. نقش پیشوند
"فر" در تعین معنای فرهنگ مهم می نماید.در پارسی باستان و اوستا “Fra”، و در
زبان ارمنی ‘Hera”، در زبان هندی “Hera”، و در
اوستا “Fra” به معنای پیش، به سویی جلو  آمده است(دهخدا،1344).

 

در همین راستا سنائی  غزنوی نیز 32 بار واژه "فر" را
تحت معانی "دانش"، "شوکت"، "بزرگی"، "عقل و
درایت" و مضامین مثبت دیگر  بکار برده
است:

از غایت آزادگی وفر بزرگیت

گشتند غلامان ستانهء درت احرار

 

****

 

در جای دیگر "فر" مبین ویژگی الهی
صفات انسانی و جامعه محل زیست  است:

 

ای ز زیب خلق و خلقت سرو و گل را رنگ و بوی

وی ز نور جاه و رایت عقل کل را زیب و فر

 

دامغانی در جایی فرهنگ را به مثابه عدل و نیز به معنای صفت نیکوی
آدمی به ر  کار بسته است:

بزرگان ایران ز فرهنگ او

ترازو نهادند با سنگ او

 

بر اساس معنای واژه "فرهنگ"  نزد صاحبنظران این طیف، افراد یک جامعه را می
توان به با فرهنگ، کم فرهنگ و بی فرهنگ طبقه بندی نمود.به عبارتی افرادی که
برخوردار از مهارت های رزم، دانش های مختلف و خاصاً اخلاق و منش الهی و دیگر صفات
نیکو می باشند با فرهنگ معرفی می شوند و به هر میزان که از کمیت و کیفیت این صفات
و خصائل نیکو کاسته گردد به همان مقدار نیز سطح کمی و کیفی فرهنگ افراد کاهش و
تنزل می یابد تا حدی که ممکن است در طبقه کم فرهنگ و سپس بی فرهنگ قرار گیرند.

 

 

در همین راستا، سنائی غزنوی در معرفی مردم بی
فرهنگ و با فرهنگ چنین آورده است:

 

از بزرگیست دردماغ تو کبر

وز کریمیست درنهاد تو هنگ

 

ای که سنگ هنگنیست ترا

چون خس از بادخوی یافه دوی

 

 

مولوی  هر فعل و فکری که
به نور حق و صفات نیکو ملبس نباشد را فرهنگ نمی شمرد:

باده‌ای را می‌بوداین شر و شور

نور حق را نیست آن فرهنگ و زور

 

منوچهری دامغانی نیز صفات نیکوی آدمی را نشانه فرهنگ وی می داند:

 

هرچه فرهنگ را بهکار آید

وآدیمزاد رابیاراید

 

ب) فرهنگ به مثابه فنون، مهارت ها،دانش ها و معارف
جامعه

بررسی متابعکهن پارسی
و خاصاً متون پهلوی نشان می دهد که در بسیاری موارد فرهنگ به معنای «دانش و
دانایی» و همچنین فنون و مهارت های ها زندگی افراد یک جامعه آمده است:

« به خاستاری فرهنگ
کوشا باشید . چه فرهنگ تخم دانش است و برآن خرد است و خرد آرایش
دو جهان است و درباره آن گفته‌اند که فرهنگ اندر فراخی پیرایه و اندر شگفتی
( سختی ) پانه ( نگهبان ) و اندر آستانه ( مصیبت ) دستگیر و اندر تنگی پیشه است .[4]»

در صحاح‌الفرس
فرهنگ به معنای  ادب آمده است و در
معیار جمالی
فرهنج به مفهوم عقل و ادب آمده است. در شرفنامه منبری
فرهنگ، ادب و دانش و بزرگی است. در تحفهًْ‌‌الاحباب نیزفرهنگ مرادف
عقل و دانش است:

 

"هرکه نیک‌ تر
داند در علم و چیزهایی که مردم به آن فخر می‌کنند، گویند (که وی) مردی فرهنگی
است".

 

فردوسی "فرهنگ" را در مفهوم "دانش و مهارت"
چنین بکار می گیرد:

 

ز فرهنگ و از دانش آموختن

سزد گر دلش باید افروختن

 

عنصری نیز می‌گوید:

 

توجاه و گنج ز فرهنگ
و از قنات جوی

چه جاه  و گنج فزون از قناعت و فرهنگ

 

در کشف‌اللغات
فرهنگ... ادب و دانش بزرگی و نیز نام کتابی در علم لغت است و در فرهنگ رشیدی
فرهنج و فرهنگ، ادب و اندازه و حد هر چیزی و ادب‌کننده و امر به ادب کردن؛ است.

 

ناصر خسرو قبادیان در جایی فرهنگ را
در مفهوم فضیلت و دانش و عامل اختیار انسان در مقام اندیشه و عمل آورده است:

 

به فضل و دانش و فرهنگ
و گفتار

تویی در هر دو عالم
گشته مختار

 

منوچهری دامغانی فرهنگ را نشانه کمال خرد و معرفت آدمی می پندارد:

که ملک جهان را ز فرهنگ ورای

شد از قاف تا قاف کشور گشای

سعدی در جای فرهنگ را به معنی "دوراندیشی"، و عقلانیت" آورده است:

"هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست پنجه با
زورآوران انداختن فرهنگ نیست"

در شاهنامه فردوسی و در شعر مربوط به
"اندرزنامه انوشیروان" نیز فرهنگ 
به معنی "دانش" و"علم" به کار رفته است[5]:

 

زدانا بپرسید سپس
دادگر که فرهنگ بهتر بود یا گهر

چنین داد پاسخ بدو رهنمون
که فرهنگ باشد زگوهر فزون

که فرهنگ آرایش جان
بود ز گوهر سخن گفتن آسان بود

در برهان قاطع لغت فرهنگ به معنی "علم
"،"دانش
"،"عقل"،"ادب"،"بزرگی"،"سنجیدگی" و
معانی دیگری آمده است:

"برون و معنی فرهنج است که علم و دانش و عقل و
ادب و بزرگی و سنجیدگی باشد. کتاب لغات فارسی را نیز گویند. نام مادر کیکاووس هم
بوده ، شاخ درختی را نیز گویند که در زمین خوابانیده خاک برروی آن بریزد تا از جای
دیگر سربرآورد و کاریزآب را نیز گفته‌اند . چه دهن فرهنگ جایی را می‌گویند از
کاریز که آب برروی زمین‌آید."

در تاریخ بلعمی نیز فرهنگ به معنای "قدرت و
دانش" آمده است :

ای آن که سیاوخش را تو کشتی ……… از مردن و قوت و فرهنگ او
نترسیدی

در قابوس نامه آمده است : بر مردم واجب است چه
بزرگان و جه فروتنان ، هنر و فرهنگ آموختن 
و در تاریخ بیهقی آمده است : "هر ولایتی را علمی خاص است ،
رومیان را علم طب است ، هند را تنجیم و حساب و پارسیان را علوم نفس و فرهنگ "

در شاهنامه فرهنگ به معانی متعدد من جمله دانش، خرد
و آگاهی آمده است .

ز فرزانگان چون سخن بشنویم به رأی و به فرمانشان بگرویم

کزیشان همی دانش آموختیم به فرهنگ دل ها بر افروختیم

مولوی فرهنگ را  به مفهوم "عقل"،
"علم" ، "خردمندی"، و "فرزانگی" معنی کرده است :

"دشمن عقل که دیده است کز آمیزش او همه عقل و همه علم
و همه فرهنگ شدیم"

جامی نیز فرهنگ را در معنا و مفهوم دانش و معرفت و آگاهی
معنی می کند:

همی بود دایم به فرهنگ و رای

به تعظیم استاد کوشش نمای

 

ج) فرهنگ به مثابه تقدیر و خصائل الهی و دینی

 

در ذیل این طبقه مفهومی ممکن است سه واژه
"فر"، "هنگ"، و "فرهنگ" در معانی گوناگون به کار
گرفته شده باشد ولی همه معانی مورد نظر به نوعی تحت تقدیر، جذبه و معرفت الهی
مفهوم پردازی شده اند. به عنوان مثال اگر فرهنگ به مفهوم دانش آمده در واقع مراد
دانش الهی و دینی است.در همین رابطه شیخ شیراز سعدی واژه
"فر"  به عنوان پیشوند فرهنگ را
تحت معانی "بزرگی،جذبه،تقدیر،و معرفت الهی آورده است:

 

چنان نورانی از فرعبادت

که گویی آفتابانندو ماهان

 

سعدی در جای دیگر "فر" را به مفهوم تقدیر و بخت آورده
است:

 

تو را که همت واقبال و فر و بخت اینست

به هر چه سعی کنی دولتت دهد یاری

 

کاربست "فر" در مفهوم پشتوانه الهی دیگر
معنی مورد نظر شیخ مصلح الدین است:

 

زمین پارس دگر فرآسمان دارد

به ماه طلعت شاه وستارگان حشم

سنائی غزنوی در یک مفهوم فرهنگ را به معنی "دین"،
"دیندار"، "صاحب خرد و معرفت الهی"، به کار گرفته است:

بدعت و الحاد و کفراز فر تو گمنام شد

شاد باش ای پیشکاردین و دنیا مرحبا

دان که از فر تو واز دولت مسعود شاه

ملک دین شد باصیانت، کار دین شد با نوا

ناصر خسرو در کاربرد واژه "فرهنگ" مفاهیمی همچون
"بخت"، "اقبال" و "تقدیر" را در معنی سرنوشت و غایت
فرد و جامعه پر رنگ می کند:

هیچ کس را به بخت فخری نیست

زانکه او جفت نیست با فرهنگ

 

ناصر خسرو در جایی دیگر در همین مفهوم می گوید:

به یک اندازه‌اندبر در بخت

مرد فرهنگ بامقامر و شنگ

سنائی در معنای مشابه دیگری "فر" را به مفهوم
"عادل" و "عدل منبعث از دین الهی آورده است:

گر چه ناهموار بوداز پیشکاران کار حکم

پیش از ین، لیکن ز فر عدلت اندر عهد ما

فخر و فر این جهان و آن جهان گشتی چو داد

شیرت از پستان فخرو میوت از بستان فر

 

در ذیل همین طبقه مفهومی حافظ "فر"
را در معنی "خرد و شوکت و جذبه الهی" بکار برده است:

 

محترم دار دلم کاین مگس قندپرست

تا هواخواه تو شد فر همایی دارد

 

نمی‌کند دل من میل زهد و توبه ولی

به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او

 

قوام دولت دینی محمد بن علی

که می‌درخشدش ازچهره فر یزدانی

 

مولوی در جای دیگر فرهنگ مطلوب را مجموعه خصائل و ویژگی های الهی
فرد و جامعه معرفی می کند که فقدان آن باعث ناکامی های بسیار می گردد:

 

چون ندیدم زور و فرهنگ و صلاح

خصم دیدم زود بشکستم سلاح

سنائی "فر" را در مفهوم "مهتر"، و
"برتری معنوی" نیز آورده است:

صدر معین را سر تویی دنیا و دین را فر تویی

بر مهتران مهتر تویی از تست دلها را طرب

 

فردوسی  در بخشی از شاهنامه
"فرهنگ" را در مفهوم "صفات و اخلاق نیکو" بکار می گیرد:

 

دلت دار زنده به فرهنگ و هوش

به بد در جهان تا توانی مکوش

سنائی "فر " و "فرهنگ" را در ارتباط
علت و معلولی به عنوان "دستمایه همه بزرگی و صفات نیکو" نیز آورده است:

اگر طبع تو ازفرهنگ دارد فر کیخسرو

وگر شخص تو اندرجنگ زور زال زر دارد

سنائی "فر" را در مفهوم "مصلحت
اندیشی" نیز آورده است:

گاه الفت داد بایدنیش کژدم را امان

وقت خصمی کند بایدکام تنین را ز فر

خاقانی فرهنگ را در مفهوم دینداری و معتقدان به جهان آخرت و سرای
باقی آورده است:

کشتی آرزو در یند ریا

نفکند هیچ صاحب فرهنگ

 

 

د) فرهنگ به مثابه شوکت و کامیابی و توانمندی

 

در ذیل این طبقه معانی فرهنگ دلالت بر موقعیت های دارد
که در آن فعل و فکر جاری در جامعه منجر به کامیابی، توانمندی، شوکت و برتری فرد و
جامعه در مقایسه با دیکر افراد و جوامع بشری منجر گردد:

 

فرخی سیستانی  در همین
معنا واژه "فر" را به معنای "کامیابی و شادی به کار گرفته است:

 

بقاش باد و بکام و مراد دل برساد

مباد خانه او خالی از سعادت و فر

 

ابن یمین نیز واژه 
"فر" را به معنی "شکوه و شوکت" آورده است:

دو قرص نان اگر گندم است اگر از جو

دو تای جامه اگر کهنه است اگر از نو

هزار بار نکو تر بنزد ابن یمین

ز فر مملکت کیقباد و کیخسرو

 

سنائی نیز "هنگ" را بن مایه شوکت و بزرگی و سنگینی مس
پندارد:

ای که سنگ هنگ نیست ترا

چون خس از بادخوی یافه دوی

 

غزنوی در جایی دیگر در همین مفهوم چنین آورده است:

 

اگر طبع تو ازفرهنگ دارد فر کیخسرو

وگر شخص تو اندرجنگ زور زال زر دارد

 

 

اوحدی مراغه ی نیز فرهنگ را در مفهوم کامیابی به کار بسته است:

 

 

بر سریر سخن نشسته به
کام

اوحدی فر و
اوحدی فرهنگ

 

پروین اعتصامی نیز فرهنگ را عامل نیکبختی و سعادتی و بی فرهنگی را
علت ناکامی و بدبختی آورده است:

 

در هر رهی فتاده و
گمراهی

تا نیست رهبرت هنر
و فرهنگ

 

رودکی  فرهنگ را
علت العلل همه نیک فرجامی ها و سعادت انسان ها و نیز برتر از هر سرمایه مادی و گنج
و گهری معرفی کرده و آن را همچون اکسیژن حیات بخش آدمی و هوای جامعه می داند:

 

هیج گنجی نیست  از فرهنگ به

تا توانی رو هوا زی
گنج نه

 

ه) فرهنگ به مثابه روش زیست اجتماعی

 

در طبقه بندی های فوق
فرهنگ از جانب صاحبنظران عمدتاً  در قالب
مفاهیم و معانی مثبت به کار رفته است و در واقع در این نگاه فرهنگ در بر گیرنده
کلیت رفتار، عقاید، مناسک و یا دیگر مفاهیم مورد نظر امروزی نمی باشد، بلکه صرفاً
در برگیرنده ارزش ها، صفات و خصائل نیکوی آن جامعه خاص است. با این حال تسری مفهوم
فرهنگ به عقاید و باورهای نامطلوب نیز به تدریج نزد صاحبنظران مؤخر مطرح شد و به
تدریج به جای تقسیم افراد جامعه به با فرهنگ، کم فرهنگ و بی فرهنگ نوع دیگری از
طبقه بندی مفهومی فرهنگ تحت عناوین فرهنگ مطلوب یا متعالی و فرهنگ نامطلوب هویدا
شد.در این نگاه فرهنگ به عنوان شیوه زیست و روش اندیشه ورزی من جمله عقاید،ارزش
ها،رفتارها و کلیت زیست اجتماعی به کار گرفته می شد. در همین رابطه مولوی
فرجام بد و ناکامی افراد را به تکیه بر فرهنگ انسانی به جای تکیه بر فرهنگ الهی
معرفی می کند:

 

تکیه بر عقل خودو فرهنگ خویش

بودمان تا اینبلا آمد به پیش

 

در جای دیگر مولوی
به صیرورت و تعالی فرهنگ از مراحل پست به سطوح عالی اشاره می کند:

 

باری دل و جان منمستست در آن معدن

هر روز چونوعشقان فرهنگ نو آغازد

 

منوچهری
دامغانی  در جای از
تغیر فرهنگ موجود به فرهنگ مطلوب از طریق جایگزینی عقاید و باورهای موجود با ارزش
های مطلوب تر سخن می گوید:

 

ای رئیس مهربان،این مهرگان فرخ گزار

فر و فرمان فریدون را تو کن فرهنگ و
هنگ

 

خواجوی کرمانی بر صیرورت فرهنگ و تغیر و تعالی فرهنگ از طریق
پیروی بی چون و چرا از مراجع دینی و راه شناسان الهی تأکید می نماید و فرهنگ را به
مفهوم کل روش زیست آورده است که می تواند باعث شقاوت یا تعالی انسان گردد. به
عبارتی خواجوی کرمانی به "فرهنگ پست" و "فرهنگ متعالی"
که در سال های اخیر از سوی برخی نظریه پردازان غربی تحت عنوان دیگاه جدید مطرح
گردیده، عقیده دارد:

 

جام صبوحی نوش کن قول
مغنی گوش کن

در کش می و خاموش کن فرهنگ
بی فرهنگ را

 

خواجوی در جایی دیگر فرهنگ را در همین مفهوم به کار برده
است:

 

میشود ساکن خاک در
میخانه عشق

هر که از خانه فرهنگ
برون می آید

 

 

دهلوی  نیز به
فرهنگ خوب و بد باور دارد و نکته مهم در برداشت دهلوی از فرهنگ آن است که آگاهی و
معرفت صرف نشان از فرهنگ مطلوب نیست، بلکه حتی برخی دانش ها و معارف انسانی و
فرهنگ منبعث از آنهارا مایه فتنه و نابسامانی فرد و جامعه معرفی می کند:

 

چو فتنه است فرهنگ
فرزانگی

خوشا وقت مستی و
دیوانگی

 

ی) فرهنگ به مثابه
آداب و سنن

 

کاربرد واژه فرهنگ به
معنا و مفهوم آداب و سنت های یک جامعه نزد صاحبنظران معاصر متداول است. با این حال
در دوره ی که هنوز در بسیاری از جوامع خاصاً مغرب زمین که اصلاً واژه ی تحت عنوان
فرهنگ در دستگاه زبانی آنان یافت نمی شد، همانطور که در این بخش از اثر نشان دادیم
در مشرق زمین و خاصاً ایرانیان مسلمان صدها سال از زمان جعل واژه فرهنگ می گذشت و
علاوه براین این واژه دستخوش تغیرات مفهومی شده بود.

کاربرد فرهنگ در معنای
برخوردار و مطلع از آداب و سنن و عقاید و ارزش های زمانه، یکی از مصادیق تحول
مفهومی فرهنگ در ادبیات فارسی است.

در همین ارتباط سعدی
در جایی فرهنگ را به عنوان یکی از منابع شناخت معرفی می کند، به گونه ی که عقل،
دین و فرهنگ را در عین تمایز سه ضلع مثلث ملکداری معرفی می نماید:

 

ملکداری با دیانت باید
و فرهنگ و هوش

مست و غافل کی
تواند؟عاقل و هوشیار باش

 

خواجوی کرمانی نیز در جای دیگر فرهنگ را در بر گیرنده روش زیست و
سنت های جامعه می داند:

 

ز چرخ سفله چه باید
مرا که نام بلند

ز حسن مخبر و فرهنگ
نامدار خودست

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 106 بازدید
یه دوست

بدون خرید CD یا سرمایه گذاری از اینترنت درآمد کسب کنید حداقل 500 هزار تومان در ماه کاملا قانونی ( شرکت ثبت شده ) 7 سال سابقه